طعم ترس - بخش سوم: پرنده‌ای با بال‌های بلورین (2)

پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين علي‌رغم اين كه تا حدودي در شخصيت‌پردازي، سطحي عمل مي‌كند (مشخصه‌اي كه در ساير فيلم‌هاي آرجنتو هم به‌چشم‌مي‌خورد)، يك اثر سرگرم‌كننده‌ي جذاب، متقاعد‌كننده و هيجان‌انگيز است. استفاده‌ي آرجنتو از كليه‌ي عوامل براي مرعوب كردن تماشاگر و سكانس‌هاي ترسناكِ مختصِ او (نمونه‌ي شاخص آن، سكانسي كه جوليا در حال سنگربندي جلوي درب آپارتمانش همزمان با بالا آمدن قاتل از پله‌هاست) با اين فيلم پليسيِ بين‌الملليِ درخشان كه موسيقي درجه‌ي يك انيو موريكونه را هم داشت، آغاز شد.

7فاز:

لومباردو سرانجام تسليم پافشاري داريو شد. سالواتوره آرجنتو موافقت کرد بر توليد فيلم نظارت کند. با وجود اين، قبل از شروع فيلمبرداري در 25 آگوست 1969، هجده ماه طول کشيده بود تا بودجه‌ي پانصد هزار دلاري فيلم فراهم شود. «نمي‌توانستم اين فيلم را بدون پدرم بسازم، و اگرچه آن روزها جمع‌کردن پول نقد براي ساخت فيلم‌ها کار ساده‌تري بود اما واقعا هيچ‌کس متوجه اهميت فيلمنامه يا ژانري که سعي داشتم دوباره از نو پايه‌ريزي‌اش کنم، نشد. واقعا معجزه بود که توانستيم بودجه‌ي ساخت فيلم را جمع کنيم. دوره، دوره‌ي خوبي براي سينماي ايتاليا نبود و کفگيرها بعد از افول وسترن اسپاگتي به ته ديگ خورده بود. آدم‌ها در چنين رکود همه‌جانبه‌اي وقتي ريسک‌پذيرتر مي‌شوند که احساس کنند موفقيتِ بزرگ بعدي متعلق به آن‌هاست».
عنوان نخستين فيلم آرجنتو به صداي پرنده‌اي از نژاد سيبريايي اشاره دارد که سام دالماس (توني موسانته) در پس‌زمينه‌ي يک مکالمه‌ي مهم تلفني مي‌شنود. او که نويسنده است و همراه دوستش جوليا (سوزي کِندال) براي تعطيلات به رم آمده، شاهد اتفاقي‌ست که به زعم وي سوء قصد عليه مونيکا راني‌يري (اوا رِنتسي) در يک گالري شيکِ هنر مدرن است. توجه او بيشتر و بيشتر به اين اتفاق‌ جلب مي‌شود و بارها آن را در ذهنش مرور مي‌کند. در مشاهدات او چيزي غريب و نامعمول وجود دارد اما نمي‌تواند روي آن انگشت گذارد.
«به مجادله‌هاي فراوان و بحث‌هاي بي‌پاپان با توني موسانته عادت کرده بودم. او واقعا يک نارسيسيست بود. يک بار ساعت يک نصف شب زنگ خانه‌ام را زد تا درباره‌ي صحنه‌اي با من صحبت کند. من در را باز نکردم. واقعا شگفت‌انگيز بود. آدم‌هاي زيادي روي يک فيلم‌‌ کار مي‌کنند. يک فيلم صرفا محلي براي عرض اندام يک هنرپيشه نيست. اما برخي هرگز آن را نمي‌فهمند. آن زمان تصور مي‌کردم که تمام هنرپيشه‌ها با دل و جان در يک پروژه‌ي سينمايي‌ شرکت مي‌کنند. برايم شوک‌آور بود که برخي از آن‌ها با خودشيفتگي‌شان چقدر به فيلم لطمه مي‌زنند. موسانته آنقدر خودخواه بود که تصور مي‌کرد تنها نقش‌آفريني خودش است که اهميت دارد. اين درس سختي براي يادگيري در نخستين فيلمم بود. اين تجربه، زندگي حرفه‌اي‌ام را متاثر کرد چون حالا ديگر برقراري ارتباط با بازيگرها برايم يک کابوس است. اصلا دوست ندارم با آن‌ها صحبت کنم».
فيلمبرداري پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين کاملا خودجوش و بدون ‌برنامه‌ي قبلي بود. «من بي‌تجربه بودم. نمي‌دانستم چه کار دارم مي‌کنم. مي‌دانم که اشتباهاتي داشتم و البته بعضي‌ها اشتباهاتم را به حسابِ سبک و استايل گذاشتند! واقعا! من و گروهم - يکي از آن‌ها مدير فيلمبرداري‌ام ويتوريو استورارو- همگي تازه‌وارد بوديم و به راحتي مي‌توانستيم تسليم تصورات و ايده‌هاي غريب‌مان شويم و فکرش را هم نکنيم که داريم کار اشتباهي مي‌کنيم. وقتي فيلم اولت را مي‌سازي، چيزهاي جديدي را دوباره از نو پايه‌ريزي مي‌کني که دقيقا مطابق کتاب‌هاي درسي نيست. مجبوري چنين کار کني. همه، از سام ريمي و جان کارپنتر تا ديويد کراننبرگ و استيون اسپيلبرگ، همين کار را کرده‌اند. راز اين است که به پايه‌ريزيِ دوباره، ادامه دهي و اين‌طور وانمود کني که مي‌داني چه کار داري مي‌کني».
اما لومباردو خيلي زود متقاعد شد که آرجنتو توانايي کارگرداني ندارد. او منزجر از تماشاي راش‌هاي هفته‌ي اولِ فيلمبرداري، تلاش کرد تا کارگردان ديگري را جايگزينش کند. اما قرارداد آرجنتو به لطف تيزهوشي و شم تجاري پدرش هنگام انعقاد آن، خلل‌ناپذير بود و داريو ماند تا فيلم را کامل کند. «در طول توليد، مدام از گوشه و کنار به گوشم مي‌رسيد که لومباردو راش‌ها را ديده، از آن‌ها بدش آمده، و فکر کرده فيلم مزخرف است. يکبار‌ روز تعطيل به من زنگ زد تا درباره‌ي فيلم با هم صحبت کنيم. لحنش دوستانه بود و گفت: "ببين، اگه الان از فيلم کنار بکشي، من پولت رو مي‌دم. اينجوري اعتبار جفت‌مون محفوظ مي‌مونه". پيشنهادش را رد کردم و بعد او شروع کرد به دست گذاشتن روي احساسات من و چيزهايي از اين قبيل گفت: "اما تو يک کارگردان نيستي". به حرف‌هايش گوش نکردم. مانع بعدي که پيش رويم قرار داشت، اولين پيش‌نمايش فيلم براي پخش‌کننده‌ها بود. همه از فيلم بدشان آمد. به آن جلسه نرفتم چون مي‌دانستم اگر بروم سرانجام با کسي گلاويز خواهم شد. هرچند پدرم که آن‌جا حضور داشت جانب مرا گرفته و به آن‌ها گفته بود که فيلم مشکلي ندارد و لازم نيست کسي نگران چيزي باشد. با وجود اين، همه فکر مي‌کردند اين بدترين فيلمي‌ست که تا آن زمان ساخته شده. مي‌گفتند هيچ‌چيز فيلم سر جايش نيست، همه‌چيز آن غلط است، سوسپانس‌ِ آن از نوع کلاسيک نيست و بيننده، قاتل را در همان ابتداي فيلم مي‌بيند. آن‌ها عادت به تماشاي چيز جديدي نداشتند. قبل از پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين، سوسپانس هميشه اعلام‌ مي‌شد. قاعده‌ي کلي اين بود که تو [به عنوان کارگردان] بايد احساس نگراني، هيجان و اضطراب را [در تماشاگر] از لحظه‌اي مشخص در فيلم شروع کني، نه اين که قاتل را در همان اول فيلم نشان بدهي؛ اما من با اين قاعده پيش نرفتم. به هر حال، لومباردو بعد از آن پيش‌نمايش به کل ديوانه‌ شد. سر پدرم فرياد مي‌کشيد و مي‌گفت: "اين فيلم، آشغاله. شما پول منو به باد دادين. تو و پسرت سرم کلاه گذاشتين". بعد پدرم متوجهِ سِسارينا، منشي لومباردو شد که از موقع نمايش فيلم گوشه‌اي ساکت نشسته بود و آشکارا مثل بيد به خود مي‌لرزيد. سالواتوره از سِسلينا پرسيد که حالش خوب است يا نه و او در جواب گفت که فيلم به کل آشفته‌اش کرده. او گفت اين فيلم يکي از آزاردهنده‌ترين و بي‌قرارکننده‌ترين فيلم‌هايي بوده که تا آن زمان ديده. لومباردو بعد از شنيدن آن کلمات قدري آرام گرفت. شايد فيلم من تاثيري را که بايد، گذاشته بود...».
«همان تفاوت، چيزي بود که تماشاگران دوست داشتند. بعد نمايش عمومي شروع شد و فيلمي که در ابتدا فاجعه‌ي تجاري‌ به نظر مي‌رسيد، در نهايت بسيار هم پرفروش و جريان‌ساز شد. لومباردو تا همين امروز هم، گفته‌هايش را پيرامون مزخرف بودن فيلم انکار مي‌کند. و من بارها چيزهايي را که قبل از موفقيت فيلم گفته بود به يادش آورده‌ام! هرگز توجهي به نقطه‌نظرات ديگران نکردم چون مطمئن بودم فيلم بسيار پرفروش خواهد شد. شفاف در خاطرم هست که به ايتالو زينگاره‌لي گفتم که ممکن است زندگي‌ام بعد از پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين به کل دگرگون شود؛ و همين‌طور هم شد. از همان لحظه‌اي که پشت دوربين قرار گرفتم، مي‌دانستم غريزه‌‌اي براي کارگرداني دارم. در واقع، در خانه‌ي زينگارلي بود که آن تُنگِ ماهي‌ را براي اولين بار ديدم و شخصيت توني موسانته، گير افتاده ميان درهاي کشويي شيشه‌اي در گالري هنري، در ذهنم شکل گرفت».
پرنده‌اي با بال‌هاي بلورين علي‌رغم اين که تا حدودي در شخصيت‌پردازي، سطحي عمل مي‌کند (مشخصه‌اي که در ساير فيلم‌هاي آرجنتو هم به‌چشم‌مي‌خورد)، يک اثر سرگرم‌کننده‌ي جذاب، متقاعد‌کننده و هيجان‌انگيز است. استفاده‌ي آرجنتو از کليه‌ي عوامل براي مرعوب کردن تماشاگر و سکانس‌هاي ترسناکِ مختصِ او (نمونه‌ي شاخص آن، سکانسي که جوليا در حال سنگربندي جلوي درب آپارتمانش همزمان با بالا آمدن قاتل از پله‌هاست) با اين فيلم پليسيِ بين‌الملليِ درخشان که موسيقي درجه‌ي يک انيو موريکونه را هم داشت، آغاز شد. استفاده‌ي تاثيرگذار از نقش‌مايه‌هاي "ناتواني" در پايه‌ريزي بن‌بستِ نويسندگيِ سام (درهاي کشويي شيشه‌اي) يا کشش جنسي به قاتلي که او هميشه ناتوان از به دام انداختنش است (مجسمه‌اي که پيش از رسيدن پليس براي نجات او به رويش مي‌افتد)، استفاده از سياه‌ها و سفيدهاي چشمگير و پُرکنتراست، و تمِ هنرمند ازخودبيگانه‌شده‌‌اي که در کابوسي پارانوئيد گرفتار آمده، همگي از شاخصه‌هاي آرجنتو شدند. آرجنتو با تکرار هميشگي فلاش‌بک‌هاي کليدي به صحنه‌ي آغازين فيلمش، مشارکتِ تحميل‌شده‌ي تماشاگرانِ مبهوت از تماشاي فيلمي به سبک و سياق  آلفرد هيچکاک را تشديد کرد. همين شگردها بود که منتقدين آن زمان را متوجه حضور فردي متمايز و صاحب سبک، و وادار به تحسين کرد.
به آرجنتو با همين نخستين اثرش به سرعت لقب «هيچکاکِ ايتاليايي» داده شد. «خيلي خوشحال هستم که مردم مجموعه‌کارهايم را به همان اهميت و تاثيرگذاري آثار هيچکاک ارزيابي مي‌کنند اما تصور مي‌کنم تفاوت‌هاي آشکاري بين فيلم‌هاي ‌ما وجود دارد. فيلم‌هاي من پُرشورتر و هيستريکال‌تر هستند در حاليکه فيلم‌هاي او هميشه کنترل‌شده بودند. علاوه بر اين، من يک لاتينيِ دو آتشه هستم و او نيست! من هم مثل هر کس ديگري از کارهاي او تاثير گرفته‌ام؛ هرکس که مي‌گويد تاثيري نگرفته، دروغ مي‌گويد. اما واقعا هيچ شباهتي بين فيلم‌هاي ما وجود ندارد جز اين که فيلم‌هاي هر دوي ما، تماشاگر را از جا مي‌پراند. خيلي دوست دارم روزي يکي از فيلم‌هايم جايگاهي مثل رواني پيدا کند. شايد روزي سوسپيريا به اين جايگاه رسيد. کسي چه مي‌داند؟»

از کتاب داريو آرجنتو؛ مَرد، افسانه‌ها و جادو نوشته‌ي آلن جونز

اردوان شکوهي
نظرات
بچه چيذرم پنجشنبه 2 بهمن 1393 همه چيزش خوب بود و درجه يك
0 0
پاسخ

سيروس جمعه 13 آذر 1394 سايت شما عاليست...فکر نمي کردم ديگه کسي به ياد سينماي هراس ايتاليا باشه.....ماريو باوار،لوچيو فولچي،داريوآرجنتو........حيف که اين ژانر منسوخ شده وديگه از اين فيلمها نمي سازند........
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز