یادداشت پویان عسگری درباره «داستان‌های مایروویتز» نوا بامبك و «دیترویت» كاترین بیگلو

«داستان‌هاي مايروويتز» نوا بامبك همزادِ پيرتر و كهنسال بهترين فيلم او «ماهي مركب و وال» است. هر دو فيلم با كنكاش در احوالات و رفتارهاي اعضاي خانواده‌اي نيويوركي به ثبت لحظات تلخ و شيرين در دل يك «داستان خانوادگي» مي‌رسند و با پرهيز از داستانگويي مرسوم فيلم آمريكايي، قطعاتي مجزا و پراكنده از شخصيت‌هاي مختلف را موكد مي‌كنند.

7فاز:
درباره «داستان‌هاي مايروويتز» نوا بامبك: 
«داستان‌هاي مايروويتز» نوا بامبك همزادِ پيرتر و كهنسال بهترين فيلم او «ماهي مركب و وال» است. هر دو فيلم با كنكاش در احوالات و رفتارهاي اعضاي خانواده‌اي نيويوركي به ثبت لحظات تلخ و شيرين در دل يك «داستان خانوادگي» مي‌رسند و با پرهيز از داستانگويي مرسوم فيلم آمريكايي، قطعاتي مجزا و پراكنده از شخصيت‌هاي مختلف را موكد مي‌كنند. داستان «ماهي مركب و وال» در دهه هشتاد ميلادي مي‌گذشت و بامبك با بازگشت به گذشته، زندگي خانوادگي خود را در بزنگاه بلوغ و بحران‌هاي ناشي از آن، در مواجهه با جدايي والدينش و مشكل ارتباطي با پدر نمايش مي‌داد. در «داستان‌هاي مايروويتز» او به سي سال بعد پا گذاشته و خودش و اعضاي خانواده‌اش پيرتر شده‌اند. بحران ارتباط هنوز پابرجا است و عوارض بلوغ جاي خود را به مشكلات ميانسالي و معاشرت با نسل قبل و بعد داده. جف دنيلز «ماهي مركب و وال» در «داستان‌هاي مايروويتز» بدل به داستين هافمن پير و غرغرويي شده كه تحملش براي فرزندان سخت است. اما شبيه به «ماهي مركب و وال» شخصيت‌ها وقتي مي‌توانند با خود و زندگي‌شان كنار بيايند كه مشفقانه همديگر را ببخشند. از همه مهمتر پدري كه بجاي نقش والد، بيشتر مواقع كودك‌تر از آنها بوده است. در عين حال «داستان‌هاي مايروويتز» همچون ساير آثار ويژه خالقش («گرينبرگ»، «فرنسس‌ها» و «ميسترس امريكا») به اشتباه با جهان مالوف وودي الن قياس شده. اما فيلم‌هاي بامبك برخلاف آثار الن با بي‌اعتنايي به روايت كلاسيك و فراز و فرودهايش، راوي يك داستان قطعه قطعه (همچون يك موسيقي جَز لايت نيويوركي) هستند و بجاي مهندسي روايت به بروز لحظات بداهه‌ي برآمده از طبيعت زندگي، و بازسازي موقعيت‌ها و ژست‌هاي «كمدي اسكروبال» كلاسيك آمريكايي عنايت دارند. به همين خاطر فيلم‌هاي بامبك يادآور شاهكارهاي دهه هفتادي الين مي («اِ نيو ليف»، «دِ هارت‌برك كيد» و «نيكي و ميكي») با الگوي داستانگويي مدرن هستند و نه فيلم‌هاي وودي الن كه فرم‌هاي داستاني سينماي كلاسيك آمريكا را در هر دوره روزآمد كرده‌اند. «داستان‌هاي مايروويتز» دو شخصيت بيادماندني دارد؛ مايروويتز بزرگ و راس خانواده با بازي داستين هافمن كه تصويري دوست‌داشتني از يك هنرمند نِق‌نقو و بدبين خلق مي‌كند و تماشاگر را به حس دوگانه «عشق و نفرت» از خود مي‌رساند. و ادام سندلر كه پرتره‌اي همدلي‌برانگيز از يك بازنده‌ي مهربان ارائه مي‌دهد و دو بازي قبلي‌اش در نقش بازنده‌ها (بازنده ترسو «پانچ درانك لاو» پل تامس اندرسون و بازنده بدجنس «فاني پيپل» جاد آپاتو) را در «داستان‌هاي مايروويتز» با حسي از دريغ و اندوه تكميل مي‌كند.

درباره «ديترويت» كاترين بيگلو: بزرگترين مشكل و عارضه در ساختارِ استتيك «ديترويت» كاترين بيگلو، فقدان يك شخصيت اصلي است تا محور و مبناي روايت و ايده‌هاي تماتيك اثر قرار بگيرد. آن هم براي فيلمسازي كه هميشه واجد ديدگاهي ليبرال و فردگرايانه در فيلم‌هايش بوده. در عين حال بيگلو در كنار همسر سابقش جيمز كمرون، تنها فيلمسازان جريان اصلي سينماي آمريكا در چهار دهه اخير بوده‌اند كه با روحيه‌اي بدبينانه تناقض‌هاي سيستم را برجسته كرده‌اند. همچون دان سيگل در دهه پنجاه و شصت و هفتاد ميلادي، بيگلو و كمرون در آثار فيكشنال و انضمامي‌شان، بر مبناي فردگرايي آميخته به خشونت و فاشيسم، شكاف‌هاي اجتماعي/سياسي ايالات متحده را نمايش داده‌اند. بيگلو هم در فيلم‌هاي ژانري دوره اولش قائل به فردگرايي عملگرايانه بود و هم در فيلم‌هاي انضمامي‌اش در اين سال‌ها، مسخ و وارونه شدن فرديت در دل مناسبات ميليتاريستي را بازتاب داد. مهمترين فيلم دوره اول فيلمسازي او «پوينت بِرِك» يكي از مهمترين كالت‌هاي دهه نود ميلادي و الهام‌بخش مايكل مان براي رسيدن به همراهي و تقابل مردانه در «هيت» و «اينسايدر» بود كه اتفاقا دو شخصيت كاريزماتيك داشت و بيگلو از خلال دوستي و خصومت آنها به نگاهي انتقادي در ضديت با سيستم سرمايه‌داري مي‌رسيد. دو فيلم متاخر او «هرت لاكر» و «زيرو دارك تِرتي» دو روايت از يك تِم مشترك هستند؛ اليناسيونِ يك سرباز آمريكايي در حين جنگ نظامي و مقابله امنيتي در خاورميانه طي فرآيندي زجرآور. تماتيكي در راستاي برچسب ليبراليسم انتقادي با پس‌زمينه غليظ ميهن‌پرستانه.
اما در «ديترويت» كمبود يك شخصيت محوري، باعث پراكندگي ايده‌ها، و صراحت و وضوح بيش از حد تماتيك شده. فيلم ناموفق در تبديل شهر ديترويت به شخصيت اصلي داستان، و اغتشاش در ساختار داستاني‌اش، عملا فرصت مكاشفه در برخورد با تناقضات سيستم را از تماشاگر سلب مي‌كند و با لحني فاش‌گو و مستقيم، ذيل كليشه‌ «فيلم‌هاي نژادي» در سال‌هاي اخير قرار مي‌گيرد. شبيه به نسخه معاصر «دوازده سال بردگي» استيو مك‌كويين، در «ديترويت» هم سفيدپوستانِ سفاك، صاحب قانون و قدرت هستند و رنگين‌پوستان برده‌هايي كه بايد در مواجهه با ظلم از حقوق اوليه‌شان دفاع كنند. به عبارت بهتر كاترين بيگلو در «ديترويت» توازني كه در دو فيلم متاخر بين دو گرايشِ مورد علاقه‌اش، فردگرايي ليبراليستي و ديدگاه چپ انتقادي، برقرار كرده بود را از دست مي‌دهد و در رويكردي قراردادي و شوونيستي، ناتوان از بروز فرديت مسئله‌ساز در مواجهه با چرخه فيلم‌هاي نژادي، فقط جانب همدردي ژورناليستي (برآمده از مُد زمانه) با رنگين‌پوستان را مي‌گيرد.

پويان عسگري
نظرات
نيما پنجشنبه 28 دي 1396 شباهت ظاهري فيلم بامبک به هانا و خواهرانش مخصوصا خيلي زياده... ظاهري البته... اين چيزي که درباره روايت گفتي درسته... اما حتا رنگهاي اين فيلم _ مخصوصا رنگ لباس ها و سروشکل خواهره - شبيه هانا و خواهرانشه.
3 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط


















































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز