خالقین مهمترین سریال‌های این سال‌ها از تجربیاتشان‌ می‌گویند

هاليوود ريپورتر: خالقان مشهورترين سريال‌هاي روز دنيا (وينس گيليگان، متيو وينر، آرون سوركين و ...) به رسم هر سال در ميزگرد هاليوود ريپورتر دور هم جمع شدند و از سبك كارشان و ترس‌هايشان و چيزهايي كه قرار است در آينده به طرفداران اين سريال‌ها بدهند حرف زدند.

هاليوود ريپورتر: خالقان مشهورترين سريال‌هاي روز دنيا به رسم هر سال در ميزگرد هاليوود ريپورتر دور هم جمع شدند و از سبک کارشان و ترس‌هايشان و چيزهايي که قرار است در آينده به طرفداران اين سريال‌ها بدهند حرف زدند. نيک پيتزولاتو، جوان 38 ساله امسال براي اولين سريال تلويزيوني‌اش کارآگاه واقعي مي‌تواند اولين جايزه‌‌اش را از مراسم امي بگيرد و تبديل به ستاره‌اي شود که حالا کنار بقيه نويسندگان سريال‌هاي مشهور تلويزيوني مي‌نشيند و داستان‌هايي از چالش‌هايشان نقل مي‌کنند. برنده جوايز امي بهترين درام سال گذشته وينس گيليگان 47 ساله هم در اين ميزگرد حضور دارد. او و تيمش مشغول آماده کردن مراحل مقدماتي اولين اپيزود از سريال Bad spinoff, Better Call Saul هستند. متيو وينر 48 ساله خالق مد من تا امروز چهاربار براي بهترين سريال درام برنده جايزه امي شده است. او از افتتاحيه فصل هفتم سريالش خيلي سرحال است اما خيلي زود نشان مي‌دهد که چقدر براي نوشتن اپيزودهاي آخر فصل استرس دارد. کارلتون کيوز، 55 ساله، تهيه‌کننده اجرايي سريال مشهور لاست و يکي از خالقان متل بيتس به رفيق قديمي و کهنه‌کارش در مراسم امي و البته اسکار، آرون سورکين 52 ساله پيوسته است که اين روزها مشغول فيلمبرداري سومين و آخرين فصل از سريال نيوز روم است و فيلم استيو جابز نوشته او در مرحله انتخاب بازيگر قرار دارد. او درباره اين پروژه‌اش شوخي مي‌کند که: براي اولين‌بار قرار نيست زياد حرف بزنند. آن بيدرمن 62 ساله هم چند ساعتي از فيلمبرداري فصل دوم درام جسورانه ري داناوان مرخصي گرفته تا با رفقايش ملاقات کند. هنوز هم هيچ کس از او اين سوال ترسناک را نپرسيده است که: چطور يک زن توانسته اين همه سريال تلويزيوني بنويسد؟ به ما ملحق شويد و در اين نشست نويسنده-درماني شرکت کنيد. جايي که شش خالق تلويزيوني درباره موفقيت‌هايشان، احساس بي‌کفايتي که هيچ‌وقت دست از سرشان برنمي‌دارد، و اينکه چرا هيچ شغل ديگري به اندازه کار آنها به آدم رياضت نمي‌دهد، صحبت مي‌کنند.
سريال
- متيو اين روزها در گير و دار آخرين فصل از سريالش، مد من است و رنج زيادي متحمل مي‌شود. موقعيتي که تاکنون خيلي از شما خودتان را در آن گرفتار ديده‌ايد. چه توصيه‌اي برايش داريد؟
ونس گيليگان: تا وقتي سريال جلو مي‌رود از آن لذت ببر. که البته کار سختي است چون تو وسط اين کار هستي و در حد جان کندن داري کار مي‌کني. اين احتمالا احمقانه‌ترين، ناخوشايندترين و کليشه‌اي‌ترين توصيه ممکن است. اما من فقط مي‌گويم از آن لذت ببر.
متيو وينر:‌ وقتي به اواخر سريال برکينگ بد نزديک مي‌شديم با تو صحبت کردم. خيلي سخت بود،‌مگر نه؟
گيليگان: از وحشت در حال مرگ بودم.
متيو وينر: ولي بالاخره تو اپيزود نهايي را ساختي و من هم بايد همين‌ کار را بکنم. تلفاتي که مي‌دهيم تقريبا طاقت فرساست.
گيليگان: بله و تا آخرين روز و زماني که کار انجام نشده است رهايت نمي‌کند. و بعد از آن تو تقريبا چنين حالي داري: اوه مرد! اين واقعا آخرش بود. واقعا تموم شد!
وينر: خب اين واقعا باعث مي‌شود احساس بهترين داشته باشم.
آن بيدرمن: اين نوشتن قسمت آخر خيلي باعث رنج و عذاب مي‌شود.

- چطور همه انتظاراتي را که از سريال‌تان مي‌رود، مديريت مي‌کنيد؟
گيليگان: با طب سوزني!هيچ کاري نمي‌کنم. من واقعا از آن فرار نمي‌کنم. بيشتر فشارها، که من شرط مي‌بندم همه‌تان با من موافقيد، از طرف خود آدم وارد مي‌شود. صدايي در سرتان هست که مي‌گويد: اين به اندازه کافي خوب نيست.اين يکي اين‌طوري درنمياد. اون‌طوري خوب نمي‌شه. از اين سوال بگذريم. من واقعا نمي‌دانم چطور اين کار را انجام مي‌دهم.

- کارلتون شما يک‌بار با سريال لاست در معرض توجه‌ها بوديد. آيا الان چيزي وجود دارد که آرزو مي‌کرديد زمان آن پروژه مي‌دانستيد و به کارتان مي‌آمد؟
چيزي که پيش‌بيني نمي‌کردم اين بود که شش پايان براي آن مجموعه وجود داشت. ما نوشتن فيلمنامه را تمام کرديم،‌ و واقعا روح‌مان تصفيه شد. چند قطره‌اي اشک ريختيم و بعد هم فيلمبرداري را به پايان رسانديم. لحظه تطهير بود. و بعد هم مرحله نمايش و امتياز گرفتن سريال بود. بعد از آن وقتي واقعا همه چيز تمام شد و پرونده‌اش را بستيم نوبت اشک و جشن بود. آخر کار واقعا از فشار اينکه چند بار تا مرحله خداحافظي پيش رفته بوديم، مچاله شده بودم.
آرون سورکين: وقتي يک نفر مي‌گويد: نمي‌توني فقط راحت و ريلکس باشي؟ فکر مي‌کنم من از اينکه اين فشار و استرس را کنار بگذارم، مي‌ترسم. شما دقيقا مشابه همين چيزها را وقتي وسط نوشتن چيزي هستيد هم مي‌گوييد، اينکه : تو هيچ‌وقت نمي‌توني اين قصه رو تمومش کني. نمي‌شه فقط يک شب رو براي خودت کنار بذاري و استراحت کني و همه چيز را فراموش کني؟ من نگران بودم که اگر اين کار را مي‌کردم، نه قصه تمام مي‌شد و نه مي‌توانستم به اندازه کافي خوب باشم. فشار، چه داخلي باشد و از طرف خودت و چه از طرف ديگران، همان چيزي است که اين قطار را در حال حرکت نگه مي‌دارد.

- به دنبال اين فشار عحيب و غريب و وحشتناک، موفقيت‌ها هم مي‌آيند. چطور بر آن موانع رواني فائق مي‌آييد؟
وينر: شايد اين جمله من بنظر خودپسندانه يا به عبارتي نارسيستي بيايد، اما من احساس مي‌کنم انگار يک‌جور نفوذي روي من هست که هدايتم مي‌کند. چطور مي‌شود يک کار را تمام کنيد و آيا هيچ‌وقت ديگر حاضريد کار ديگري را شروع کنيد؟ (مي‌خندد)قبل از اينکه من اين شغل را داشته باشم آدم‌هايي بودند که اين کار را انجام مي‌دادند و من تحسين‌شان مي‌کردم. آدم‌هايي که يک‌جورهايي تبديل به رفقاي من شده بودند کساني مثل مايک نيکولز يا لري گلبرت که از دنيا رفتند و بيش از يک موفقيت هم از خودشان به جاي گذاشتند. تو با حيرت به کارهايشان نگاه مي‌کردي و و شگفت‌زده مي‌شدي و کم‌کم اين سوال را از آنها هم مي‌پرسيدي و آنها هم پاسخ مشابهي مي‌دادند که: هيچ کاري را انجام نده که پيش از آن انجام داده‌اي چون از آن خسته و کسل خواهي شد. و هيچ کاري را فقط براي پول انجام نده. و اگر کاري را براي پول انجام مي‌دهي بلافاصله خودت متوجه خواهي شد چون زود از آن خسته مي‌شوي.
کيوز: مسئله اين است که هدفت هر چه باشد وقتي سريال تلويزيوني مي‌سازي، شيمي وجود دارد که يا اتفاق مي‌افتد يا نه و جواب هر کدام باشد از کنترل تو خارج است.
سورکين: اگر شما به خوش‌شانسي هر کدام از ما باشيد که اينجا نشسته‌ايم،‌ در پايان راه شما را با خودتان مقايسه مي‌کنند. خودتان اين را کشف مي‌کنيد. اين بهاي کمي است که مي‌پردازيد. من هيچ‌وقت نمي‌خواهم حتي به اين فکر کنم که آيا اين بهترين چيزي است که تا امروز مي‌توانستم بنويسم يا نه. اگر کسي با يک گوي بلورين بيايد و بگويد: گوش کن، تو به اندازه بقيه زندگي‌ات خرجت درمي‌آيد ولي من نمي‌توانم بهت بگويم چطور ولي تو همين حالا بهترين چيزي را که در زندگي‌ات مي‌توانستي نوشته‌اي فکر نمي‌کنم ديگر بتوانم چيزي بنويسم.
وينر: بروس اسپرينگستين (خواننده مشهور راک) سر و کله‌اش پيدا شد و قطعه به دنيا آمده براي دويدن را براي شما اجرا کرد و شما چنين حسي داريد: او هر بار بهتر از دفعه قبل آن را اجرا مي‌کند. و مي‌دانيد کارهاي قديمي‌تري هم از او هستند ولي شما هربار همين حس را داريد که: نه به دنيا آمده براي دويدن بهتر است. بنظرم چيزي در اين‌ رابطه است که به حرف ما مربوط مي‌شود.
سورکين: قطعا هست اما اجازه بده گرد و خاک روي آن را کنار بزنيم تا روشن‌تر متوجه اين حرف بشويم. وقتي حاشيه‌ها را کنار بگذاريد چيزي که باقي مي‌‌‌ماند بروس اسپرينگستين است که به دنيا آمده براي دويدن را نوشته، مي‌داني؟ و اميدوارم خودش هم دقيقا حسي شبيه اين آهنگ داشته باشد.

- برخي مي‌گويند کشتن شخصيت‌ها يک وسيله تنبلانه براي طرح داستاني است. که براي شوکه کردن مخاطب طراحي شده و اينکه به سريال کمک کند در محيط شلوغ تلويزيون سرپا بايستد. آيا اين موضوع حقيقت دارد؟
بيدرمن: فکر نمي‌کنم که شما بخاطر اين دلايل شخصيت‌ها را مي‌کشيد. شما به اين فکر نمي‌کنيد که: من بايد کاري کنم که اين در اپيزود هفت اتفاق بيفتد. بايد حس کنيد که اين اتفاق يک‌جورهايي الان اجتناب‌ناپذير است يا فکر کردن اين‌طوري بي‌فايده است که: من به اين تعداد جسد نياز دارم. يک داستانگوي خوب واقعي بايد براي کشتن کاراکترهايش ناگزير باشد.
وينر: اما مخاطبان انتظارات خودشان را دارند. يادم مي‌آيد سر سريال سوپرانوز بوديم و مردم از من مي‌پرسيدند: چه وقت توني يک نفر را کتک مي‌زند؟ آدم‌هاي بيشتري از آنهايي که رييس مافيا در طول هفت سال مي‌کشد، سر سريال سوپرانوز مردند.
   
- نيک آيا براي اپيزود پاياني فصل اول کارآگاه واقعي نسخه‌اي نوشتي که در آن شخصيت‌هاي وودي هارلسون و متيو مک‌کوناهي بميرند؟
پيتزولاتو: نه.

- پس هيچ‌وقت چنين احتمالي را در نظر نگرفته بوديد؟
پيتزولاتو: چيزي بود که در نظرش داشتم اما خط سير آنها و جايي که اين سفر مي‌بردشان برايم خيلي جذاب‌تر بود و به همين دليل زنده نگهشان داشتم و يک سري جرح و تعديل ديگر انجام دادم. همچنين من تا قبل از اين هيچ‌وقت يک سريال را تمام نکرده بودم، اصلا اين اولين سريالي است که مي‌نويسم، و همه اپيزودها حتي پيش از آنکه قسمت اول سريال روي آنتن تلويزيون برود حاضر و آماده در قوطي بودند. درنتيجه هيچ راهي وجود نداشت که من احتمالا بخواهم توقعات کسي را برآورده کنم. تنها پايان ديگري که در نظر داشتم،‌ اما هيچ‌وقت حتي روي کاغذ هم نيامد، خيلي اسرار‌آميزتر بود. يعني شما اصلا مطمئن نبوديد که چه اتفاقي براي آنها افتاده است. اما آخر کار احساس کردم اين پايان خيلي پراکنده است و ما را از رئاليسم سختي که اين سريال دارد منحرف مي‌کند. جنبه خوفناک اين سريال اين بود که در واقعيت ريشه داشت. اين مدل از يک ويرانشهر مسموم.

- شما فصل دوم اين سريال را با داستان و کاراکترهاي جديد مي‌نويسيد. چطور مي‌خواهيد آن جوهر سريال را حفظ کنيد که معلوم شود اين هم قسمتي از کارآگاه واقعي است؟
پيتزولاتو: من مانند رمان امسال با آن برخورد مي‌کنم. فصل جديد قرار است در همان ژانر باشد و چيزي که پشت آن وجود دارد ديدگاه مولف است، صداي نويسنده. درست همان‌طور که شما کتابي از يک نويسنده بخصوص را انتخاب مي‌کنيد. شما کتاب محبوب‌تان را از آن نويسنده داريد و بعد کتاب‌هاي ديگري از او که کمتر دوست‌شان داريد. ممکن است اينجا سنگ تابوتم را بکوبم ولي نوشتن مرا داخل اين وادي کرده و نوشتن هم بايد مرا از آن بيرون بياورد. يک روش براي حضور در اين حرفه وجود دارد،‌ منظورم اين است حداقل براي من که تازه شروع کرده‌ام، اما شما مجبوريد خودتان را از زير اين فشارها رها کنيد، درست نمي‌گويم؟
وينر: شما بايد راهي پيدا کنيد که فشارها باعث سلب صلاحيت و ناتواني‌تان نشوند. چيزي که من کشف کردم اين است که وقتي مي‌نويسم احساس بهتري دارم. هر چقدر هم که مي‌خواهد سخت باشد.
کيوز: فکر مي‌کنم اين ديويد ميلچ بود که مي‌گفت: وقتي نمي‌نويسيد هيچ‌ چيزي را درباره خودتان به عنوان يک نويسنده باور نکنيد.
سورکين: اين فوق‌العاده است.
وينر: اما همه ما در اين مسير کنار کسي نشسته‌ايم که کاملا ناتوان است. قادر نيست که فکر کند. و شما يک‌جورهايي کسي هستيد که مي‌گويد: فقط اين کارو انجام بدين. شانس تا حدي زيادي در اين مسئله دخيل است. احمقانه است اگر تظاهر کنيم که اين هيچ ربطي به شانس ندارد. اما وقتي آدم‌هاي کنارتان ناتوان مي‌شوند، سرسختي و استواري هست که نياز به عدم پذيرش‌هاي گوناگون دارد و اينکه ذهن‌تان را عليرغم مشکلات آرام و متمرکز نگهداريد.
سورکين: ترس سالم از شکست هم مي‌تواند کمک‌تان کند. من تجربيات زيادي در زمينه شکست دارم و از آن متنفرم. دوباره هم مي‌تواند اتفاق بيفتد اما شبيه شوک الکتريکي عمل مي‌کند. درنتيجه ترکيب شدن با فشاري که روي خودتان وارد مي‌کنيد، خيلي شبيه اين است که سوخت يک جت را بزنيد و آماده نوشتن شويد. شما مي‌دانيد چه موقع خوب نمي‌نويسيد، چه وقت داريد تقلا مي‌کنيد و براي سوژه‌تان دست و پا مي‌زنيد و اين اتفاق‌ها زياد مي‌افتد. مي‌دانيد که چيزي اشتباه هست. اما وقتي شما خوب مي‌نويسيد، ديگر چنين چيزهايي وجود ندارند. درست مانند يک بازيکن گلف که تمام روز ضربه‌هايش خطا مي‌روند اما بعد به يک دليلي، که شما نمي‌دانيد چيست، يک ضربه زيبا مي‌زند. و اين همان دليلي است که باعث مي‌شود آنها هميشه به زمين گلف برگردند.
وينر: براي بعضي از ما تمثيل غير ورزشي هم داري؟ من از حرف‌هايت سر درنياوردم.
سورکين: من هم گلف بازي نمي‌کنم اما قطعا مي‌تواني متوجه استعاره‌اش بشوي.
وينر: من هميشه با کليشه‌ها کار مي‌کنم که صددرصد هم دقيق هستند.
گيليگان: من هميشه به شکست فکر مي‌کنم و مثل همه شما هستم. از آن متنفرم. مرا تا مرز مرگ مي‌ترساند. باعث مي‌شود شب‌ها خوابم نبرد. اما اگر قرار باشد با خودم واقعا صادق باشم بايد بگويم تنها چيزي که در دنيا از آن ياد گرفتم شکست‌هايم هستند. چون برکينگ بد يک موفقيت کمياب در کارنامه من بود. نمي‌دانم از کجا آمد. راستش هيچ‌وقت اين مکعب‌هاي روبيک را هم حل نکردم اما...
وينر: اين يکي استعاره را من بهتر مي‌فهمم.(مي‌خندد)  
گيليگان: درنهايت شما يک‌بار درست جلو مي‌رويد و برخوردتان اين‌طوري است که: واي!من حلش کردم. حالا چطوري و از کدوم جهنمي مي‌تونم دوباره حلش کنم؟
وينر: فکر مي‌کنم بعضي مواقع ما از آن درس نمي‌گيريم. اگر به افتتاحيه فصل هفتم سريال مد من برگردم، وقتي سريال روي آنتن رفت،‌ داشتم با خودم فکر مي‌کردم: من دارم ريسک مي‌کنم. چرا دائم اين کار را ادامه مي‌دهم؟
پيتزولاتو: انگار يک هدف روي خودم نقاشي کرده‌ام تا به من شليک کنند.
وينر: آره دقيقا مثل اين مي‌ماند که بگويي: حالا کي‌ مي‌خواد به من مشت بزنه؟ اما جلال و شکوه در کار است و خودش را نشان مي‌دهد و مردم مي‌گويند که آنها سريال را تماشا کرده‌اند و لذت برده‌اند. نمي‌خواهم خيلي وارد جزييات خصوصيات روانشناسي نويسنده‌ها بشوم اما همه ما نکات مشترک زيادي داريم. چيزي در رابطه با شنيده شدن و شانس آن مدل ارتباط برقرار کردن کنترل شده وجود دارد که فکر مي‌کنم به همه شکست‌ها مي‌ارزد.
پيتزولاتو: اما شايد ما بايد بين موفقيت‌هاي مختلف تفاوت قائل شويم. براي اينکه گاهي چيزهايي براي مخاطب يک ضربه واقعا بزرگ به شمار مي‌روند که شما از آن راضي نيستيد.
سورکين: من دقيقا مي‌دانم درباره چه چيزي صحبت مي‌کني.
پيتزولاتو: فکر مي‌کنم اينجا لازم است يک متر و معيار شخصي داشته باشيم. براي هر خالقي مهم است که هميشه مخاطب را در ذهنش داشته باشد اما مراقب باشيد که از استانداردهايتان پايين نياييد.
گيليگان: اين نصيحت خوبي است که انجام دادنش کار سختي است.
پيتزولاتو: خب اگر از اينترنت خودت را دور نگهداري، کار آساني مي‌شود.
گيليگان: اين يک قانون پايه‌اي و اوليه است: از اون اينترنت جهنمي خودت رو دور کن.
وينر: اين که خيلي سخت است.
پيتزولاتو: آره ماه اول سريال من هنوز داشتم همه کامنت‌هاي قسمت‌هاي اول را مي‌خواندم. آنها در کار من مداخله مي‌کردند. اما بعد سر جايم نشستم.
وينر: اگر مي‌تواني از اينترنت دور بماني که خيلي خوش‌شانسي. تو بايد سوگند ياد کني يا چيزي شبيه آن. اينترنت غيرقابل مقاومت است بخصوص اگر کار خوب پيش برود دائم به سمتش کشيده مي‌شوي.
سريال
- وينس تو داري روي پروژه Better Call Saul کار مي‌کني که در حقيقت دنباله‌اي بر برکينگ بد است. دنباله‌ها مي‌توانند مشکل‌زا باشند. بخصوص وقتي در ادامه چيزي تا اين اندازه دوست‌داشتني و در اين مورد انقدر تازه(از نظر زماني) قرار است بيايند. روند کار تا الان چطور بوده است؟
گيليگان: ترسناک. باعث مي‌شود ترس‌هاي زيادي جلوي روي‌تان قرار بگيرد مثلا: قرار است اين Frasier باشد يا  After MASH؟ هنوز نمي‌دانم. اگر بيشتر به After MASH نزديک باشد، کار سختي در پيش خواهد بود. تعداد زيادي از آدم‌هاي باهوش دارند بيشترين تلاش و بهترين کارشان را انجام مي‌دهند اما تا زماني که در دنيا پخش نشود شما نمي‌دانيد نتيجه‌اش چه خواهد بود. متوجه شده‌ام که بهترين کار براي انجام دادن اين است که همچنان پشت اسب‌ات بنشيني که البته چيز غريبي براي گفتن است، بخصوص بعد از اينکه اتفاق خوبي افتاده باشد. همين الان درست از اتاق نويسنده‌ها مي‌آيم و يک هفته را پشت سر گذاشته‌ايم و احتمالا تا پايين اين هفته مي‌شود دو هفته که داريم روي اين پروژه جديد کار مي‌کنيم. ممکن است ناگهان مشخص شود که اين کار اشتباه است اما الان وقتي براي نگراني در اين رابطه ندارم.

- همچنين فشار زيادي براي استفاده از بازيگران درجه يک وجود دارد. آن، چقدر سخت بود تا ليو شرايبر را، که هيچ‌وقت در تلويزيون بازي نکرده بود، متقاعد کني که در سريالت بازي کند؟
بيدرمن: خودش که ادعا مي‌کند من محکم توي سرش زده‌ام. درست مثل يک ماهيگير برايش تور پهن کرده‌ام و به دامش انداخته‌ام.
سورکين: براي من که باور کردنش خيلي آسان است.
بيدرمن: براي او خيلي سخت بود. او در تئاتر کارنامه خيلي پرباري داشت و بازيگر خيلي فعالي بود و فکر مي‌کنم از اين نظر برايش نااميدکننده بود که نقش يک شخصيت خيلي تاثيرگذار را بازي مي‌کرد که از زبان استفاده زيادي نمي‌کرد. من به او متون شکسپيري ندادم ولي گمان مي‌کنم به هر حال او از کار لذت برد. فکر مي‌کنم اين مصالح داستان است که بازيگران را پيش مي‌برد. مي‌دانيد؟ اما نمي‌خواهم اين کار را با هر بازيگري انجام دهم. نمي‌خواهم همين‌جوري و فقط براي اينکه کاري انجام داده باشم بازيگران را انتخاب کنم. بايد احساس کنم که انتخاب مناسبي است و به نقش مي‌خورد. و ما در آن لحظه خيلي خوش‌شانس بوديم. فکر مي‌کنم بحث زمان‌بندي مناسب بود.
کيوز: صددرصد. گروه بازيگران بد در کار ما مي‌تواند فاجعه به بار بياورد. فردي هايمور (بازيگر متل بيتس)همان آدمي بود که ما براي نورمن مي‌خواستيم و ما بايد با اين حقيقت کنار مي‌آمديم که او مشغول گرفتن مدرکش از کمبريج بود. او مجبور بود شش ماه از کار کناره‌گيري کند تا درسش تمام شود. من براي اينکه همه را متقاعد کنم با اين شرايط کنار بيايند خودم را به آب و آتش زدم چون مطمئن بودم او همان آدمي است که به درد اين نقش مي‌خورد. اگر شما مي‌خواستيد روي نسخه سينمايي هم کار کنيد شيمي اين دو بازيگر،‌ فردي هايمور و ورا فارميگا کنار هم آنقدر خارق‌العاده بود که امکان نداشت من کس ديگري را انتخاب کنم.
بيدرمن: من هم احساسي مشابه تو در مورد ادي مارسان (بازيگر سريال ري داناوان) داشتم. او بازيگر خارق‌العاده‌اي بود که يک‌جورهايي ما را شگفت‌زده کرد. در انگلستان زندگي مي‌کرد و من او را در فيلم‌هاي مايک لي ديده بودم. درنتيجه در نگاه اول ممکن بود فکر کنند کمي بي‌شباهت و حتي متناقض با نقشي است که ما در نظر داشتيم. بعد او ويديويي از خودش گرفت و فرستاد. مي‌خواست زندگي‌اش را تغيير دهد.

- خشن‌ترين کاري که تا حالا براي استفاده از يک بازيگر انجام داده‌ايد چه بوده است؟
گيليگان: کاري که من کردم تا باب اودنکرک را به دست بياورم.(مي‌خندد)
سورکين: مري لوييس پارکر که در پايان سريال بال غربي (west wing) حضور داشت يک پيام صوتي روي تلفن من گذاشته بود که: سلام. من مري لوييس پارکر هستم. جاش ليمن(بازيگر کاراکتر بردلي ويتفورد) خيلي زياد نياز به يک بازيگر زن براي نقش روبه‌رويش دارد و من کسي هستم که بايد جلويش بازي کنم. من هم او را در اپيزود بعدش گذاشتم.
بيدرمن: بعضي‌ها ادعا مي‌کنند که من و تيم همکارم در کاخ مورمونت مي‌نشينيم و شروع مي‌کنيم به داد زدن که: من به يه مرد براي اين نقش احتياج دارم. اما مردم فکر مي‌کنند که من فقط داد مي‌زنم: من به يه مرد احتياج دارم !

- خجالت‌آورترين لحظه شما به عنوان يک نويسنده يا خالق سريال چه بوده است؟
گيليگان: يک‌بار من صحنه‌اي براي سريال فايل‌هاي ايکس (X-files) نوشتم که در آن مالدر درباره قرباني آدم‌ربايي حرف مي‌زند که از آدم‌ربايش طرفداري مي‌کند و اسم اين کار سندروم استکهلم بود. اما من اشتباها نوشتم: سندروم هلسينکي.(هلسينکي پايتخت فنلاند است-مترجم). که راستش فکر کنم اولين‌بار به عنوان يک شوخي در فيلم جان سخت (die hard) استفاده شده بود. ديويد دوکاوني که آدم درخشان و باهوشي است به من گفت: من آن اداي ديني که به جان سخت کرده‌اي را خيلي دوست دارم. من گفتم: منظورت چيه؟ و گفت: خب اون سندروم استکهلم رو مي‌گم ديگه. يا شايد هم اين يک قانون عجيب مربوط به کپي‌رايت است که تو نمي‌تواني درباره‌اش حرف بزني؟ و من داشتم فکر مي‌کردم: اوه گندش بزنن! چه خرابکاري!
سورکين: در فصل آخر سريال نيوز روم که سال گذشته پخش شد جين فاندا يک جمله مي‌پراند که: حتي اگه شده من مي‌رم و گروه برادران آلمان(Allman) رو دوباره دور هم جمع مي‌کنم. بعد از اينکه سريال روي آنتن رفت من از مدير برنامه‌هاي گروه برادران آلمان نامه‌اي دريافت کردم که نوشته بود اين گروه هيچ‌وقت از هم جدا نشدند.
بيدرمن: اوه خداي من!
سورکين: به طرز قابل درکي به آنها توهين شده بود. اما خب من تحت‌تاثير قرار گرفتم که گروه برادران آلمان سريال نيوز روم را تماشا مي‌کنند. نمي‌توانستم به اندازه کافي از آنها عذرخواهي کنم و از دلشان دربياورم.
وينر: من داستان‌هاي خجالت‌آور زيادي دارم. مثلا وقتي صحنه‌هاي عاشقانه است من سر صحنه با بازيگران حرف مي‌زنم و به دلايلي هميشه آن صحنه با بازيگران زن تمام مي‌شود. و هميشه ماجرا اين‌طوري است که آخر صحنه جون هم به من خيره مي‌شود و مي‌گويد: تو دوباره اين کارو کردي؟
بيدرمن: فصل اول ري داناوان سکانسي بود که کاراکتري که جون وويت نقش‌اش را بازي مي‌کرد در يک سلول پر از آشغال و کثافت حبس مي‌شود. نفرت‌انگيز بود. او نقش يک کاراکتر کم و بيش بد دهن را بازي مي‌کرد. يک قسمت از صحنه او بايد بلند مي‌شد و در حالي که از بودن در آن سلول خشمگين بود به طرف دوربين خودارضايي مي‌کرد. و من داشتم پشت دوربين برايش پانتوميم بازي مي‌کردم که چطور اين کار را بکند. از خيلي جهات خجالت‌آور بود. منظورم اين است که يکي از بزرگترين بازيگران دنيا...
وينر: که اصلا بخاطر شيوه خودارضايي‌اش مشهور است.
بيدرمن: و من پشت دوربين داشتم برايش ادا درمي‌آوردم که چطور اين کار را بکند؟
گيليگان: ما سر سريال برکينگ بد نويسنده‌اي داشتيم به اسم سام کاتلين که هر وقت اتاق نويسنده‌ها در سکوت فرو مي‌رفت و حرفي نداشتيم بلند مي‌شد و برايمان پانتوميم خودارضايي در حال خشمگين بودن را بازي مي‌کرد.
وينر: سام از اينکه اينجا يادش کردي حتما خيلي خوشحال مي‌شود.
گيليگان: مي‌دانم.

بخش کوتاهي از اين مطلب قبلا در روزنامه هفت صبح کار شده است.

صوفيا نصرالهي
نظرات
پارسا دوشنبه 19 خرداد 1393 خيلي خوب بود.دمتون گرم.اين همه مغز يه جا بايد هم حرفاي خوبي ازش درآد.از متيو ون بيشتر خوشم اومد.
0 0
پاسخ

حسام سه شنبه 27 خرداد 1393 "نيك پيتزولاتو، جوان 38 ساله امسال براي اولين سريال تلويزيوني‌اش كارآگاه واقعي توانست اولين جايزه‌‌اش را از مراسم امي بگيرد "
مراسم امي امسال هنوز برگزار نشده که Nic Pizzolatto براي true detective بخواد جايزه بگيره !!!!
0 1
پاسخ

سميرا چهارشنبه 28 خرداد 1393 آقاي حسام بيشتر بايد دقت کني تو خوندن متن...نوشته "مي‌تواند" و نه "توانست" .بعدش هم اين متن کلي نکته داره که نگاه مثلن منتقدت، محرومت کرد تا ببينيشون :)
1 0
پاسخ

حسام پنجشنبه 5 تير 1393 متناي اين سايت بسيار خوبه...هم نويسنده ها هم مترجمها...و واقعا متشکرم از دست اندرکاران اين سايت...و قصدم اين بود که درست شه اون بخش متن...که خب درست شد و بعد شما هم اين نظر رو دادين...مرسي :)
0 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط













































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز