میزگرد سالانه هالیوود ریپورتر با حضور بازیگران برجسته مرد سال 2015/ ویل اسمیت، مارک رافالو، مایکل کین، جوئل ادگرتون، بنیسیو دل تورو و ساموئل ال جکسون از نژادپرستی در هالیوود، اهمیت سن و چیزهای دیگر می‌گویند

اسميت: مي‌خواستم درباره آن صحبت نكنم. درباره رويكرد خلاقانه فيلم بود. داستان آن براي من بهترين چيز بود؛ مردي كه آدم كشي را ياد مي‌گيرد و مي‌خواهد همسرش را نجات دهد و يك برده است. اين ايده كاملي است. مشكل اينجا بود كه من و كوئنتين نمي‌توانستيم به اتفاق نظر برسيم. من مي‌خواستم اين يك قصه عشق بي‌نظير باشد كه آفريقايي-آمريكايي‌ها هيچ‌وقت شبيه به  آن را نديده‌اند...
7فاز: ساموئل ال جکسون، بنيسيو دل تورو، مايکل کين و جوئل ادگرتون نيز در ميزگرد سالانه بازيگران هاليوود ريپورتر حضور دارند. تفاوت ميان نژادپرستي و تعصب چيست؟ اگر در سراشيبي حرفه خود به سر مي‌بريد راه حل بازگشت دوباره چه خواهد بود؟ شش بازيگر تحسين شده امسال در گفتگويي داغ و گاها نگران‌کننده دور يکديگر جمع شده‌اند. مايکل کين 82 ساله، بازيگر فيلم "جواني" مي‌گويد: اين مرد 13 زن را به قتل رساند و هيچکاک از من خواست نقش آن را بازي کنم. من آن را نپذيرفتم و او ديگر هيچ وقت با من صحبت نکرد." بنيسيو دل تورو 48 ساله (سيکاريو)، ويل اسميت 47 ساله (ضربه مغزي)، جوئل ادگرتون 41 ساله (عشاء سياه)، ساموئل ال جکسون 66 ساله (هشت نفرت انگيز) و مارک رافالو 47 ساله (اسپات لايت) از تجربه بازي در فيلم‌هاي موفق امسال و ديگر جريان‌هاي حال حاضر هاليوود مي‌گويند.
 
به خود جوان‌ترتان چه توصيه‌هايي در بازيگري داريد؟
کين: فرقي ندارد اوضاع چقدر بد مي‌شود، شما به نقطه مطلوبتان خواهيد رسيد. من 9 سال را در يک سالن نمايش کوچگ گذراندم و هيچ وقت فکر نمي کردم قرارست به اينجا برسم. ناگهان کارگرداني آمريکايي که نامش ساي اندفيلد بود من را در فيلم "زولو" به عنوان بازيگر انتخاب کرد، او ستاره حرفه‌اي من بود. هيچ کارگردان انگليسي، حتي اگر يک کمونيست چپ‌گرا بود نقش يک مامورپليس را به من نمي‌داد. 
جکسون: من بچه بودم و در سينما نشسته بودم و مشغول تماشاي آن فيلم بودم، با خودم گفتم: "اون يارو، لعنتي چقدر طالمه! فقط هشت تا از اين ياروها (سربازان) هستن و تقريبا 8 ميليون‌تا زولو اون بيرونه، همون‌ها هم برنده جنگ ميشن." با خودم گفتم اين حرفه معمولي نيست. فکر مي‌کردم اين هم مثل هر شغل ديگري است. از اتاق نامه‌ها شروع ميکنيد و بعد بالاتر و بالاتر مي‌رويد. فکر کردم که "خب، حالا در تئاتر هستم و به زودي در يک تيزر تبليغاتي ظاهر ميشوم و سپس يک ستاره سينمايي خواهم بود." فکر مي‌کردم پروسه کار همين است. هيچ خبر نداشتم. پس از 25 سال حالا فهميدم که مسير کاملا چيز ديگري است.  اما آن زمان عاشق تئاتر بودم و اين چيز خارق‌العاده‌اي بود. عشق من به تماشاگران و اجرا در مقابل مردم رضايت زيادي برايم به همراه داشت و زماني که مشغول ساخت يک فيلم هستم اين رضايت در من وجود ندارد. اين چيز کاملا متفاوتي است.
رافالو: من کارم را در سالن نمايش سي نفره همين جا در لس‌انجلس شروع کردم.
کين: در آن اتاق‌هاي لباس کوچک، زماني که تازه شروع به کار کرده‌ايد، توالتي در کار نيست و زماني که مضطرب مي‌شويد سخت خواهد بود... اين موقع اولين کاري که بايد به عنوان يک بازيگر ياد بگيريد دستشويي کردن در سينک است. (مي‌خندد)
دل تورو: او از يک همچنين جايي مي‌آيد.
اسميت: اين کار براي من سخت بود چراکه قبلش بايد سراغ آن يکي مي‌رفتم... (مي‌خندد) اين احتمالا يک چيز آمريکايي/بريتانيايي است. ما ياد مي‌گيريم که در سينک دستشويي کنيم.
کين: اولين باري که بر روي صحنه رفتم يک سطل آنجا بود. گفتم: "اون سطل چيه؟" جواب دادند که "خب، اگر بخواهيد استفراغ کنيد..." اين اتفاق چندين بار برايم افتاد، خيلي مضطرب بودم.
 
هنوز هم مضطرب مي‌شوي؟
کين: اوه بله، بله، بله.
ادگرتون: من زمان فيلمبرداري آن‌قدرها استرس ندارم. مگر اينکه بخواهم فشار زيادي را براي چيزي که آن روز نياز داريم تحمل کنم. اما تئاتر، اين دقيقا من را مضطرب مي‌کند. آن اجراهاي ابتدايي، واقعا ترسناک است. 5 يا ده دقيقه قبل از قدم گذاشتن بر روي صحنه به نظرم احتمال سکته قبلي بسيار بالا است.
جکسون: جلسات تمريني من را بسيار خسته مي‌کند. دوست دارم ببينم مردم چطور به اجرايم واکنش نشان مي‌دهند. با اين حال هيچ گاه بر روي صحنه نترسيدم.
اسميت: هيچ‌گاه تجربه کار تئاتر نداشتم. کاري که در سيتکام The Fresh Prince of Bel-Air انجام داديم اما اجرايي زنده در برابر تماشاگران بود که جمعه‌ها به تماشا مي‌آمدند. فکر کنم تاثير يکساني داشته باشد.
 
بزرگترين نااميدي‌تان چيست؟
اسميت: در موارد زيادي نااميد شدم، اما هربار با نگاهي تازه‌تر و اميدوارتر بازمي‌‌گردم. اما اولين باري که به نتيجه مورد نظرم در يک فيلم نرسيدم با "غرب وحشي وحشي" بود. تازه کار بر روي پروژه "مردان سياهپوش" را تمام کرده بودم و همه انتظار داشتند که "اوه، باخت يک گزينه نيست."
چگونه با چنين ترسي کنار مي‌آييد؟
اسميت: سعي مي‌کنم پرسپکتيو واقع‌گرايانه‌اي درباره اين حرفه داشته باشم.اين را چند روز پيش به مادرم گفتم و او فکر ايده خنده‌داري است. وقتي 15 سالم بود اولين دوست دخترم به من خيانت کرد. يادم است تصميمي گرفتم که نگذارم ديگر هيچ کس به من خيانت کند. مي‌خواستم بزرگترين بازيگر روي زمين باشم. خب؟ بنابراين هميشه نوعي وضعيت رواني عجيب با من بود که باعث مي‌شد فکر کنم: اگر فيلم‌هايم درجه يک باشند، زندگي‌ام خارق‌العاده خواهد بود.
جکسون: اين را تجربه کردم.
 
مارک و سم، در نقش‌هاي ابرقهرماني‌تان فکر نمي‌کنيد بخاطر شهرت اين فيلم‌ها بيشتر مقيد هستيد؟
جکسون: آن فيلم‌ها ارتباط کمي با ما دارند. آن‌ها بيشتر به خود اتفاق ربط دارند. مردم ابرقهرمان‌ها را دوست دارند و خوشبختانه ما در اين فيلم‌ها هستيم اما آن‌ها صرفا به ما تکيه ندارند. آن‌ها مي‌توانند نقاب را بر صورت شخص ديگري بگذارند و نتيجه همان خواهد شد. شما ترنس هاوارد را به دان چيدل تبديل مي‌کنيد و کسي متوجه نمي‌شود.
 
آيا پيش آمده نقشي را براي پيام ناخوشايندي که به تماشاگر مي‌دهد قبول نکنيد؟
کين: زماني که براي اولين بار به آمريکا‌ آمده بودم در استوديو يونيورسال بودم و اتاق‌ام کنار اتاق آلفرد هيچکاک بود و او نقشي را در فيلم "جنون" به من پيشنهاد داد، يک زن‌کش رواني که بر اساس ماجرايي واقعي در انگلستان بود. اين مرد 13 زن را به قتل رسانده و سلاخي‌شان کرده بود. او ميخواست من اين نقش را بازي کنم و من قبول نکردم. او ديگر هيچ وقت با من صحبت نکرد.
 
ويل، نقش جانگو هم به تو پيشنهاد شده بود؟
جکسون: (با تمسخر) "جانگوي رها شده"؟ (مي‌خندد)
اسميت: مي‌خواستم درباره آن صحبت نکنم. درباره رويکرد خلاقانه فيلم بود. داستان آن براي من بهترين چيز بود؛ مردي که آدم کشي را ياد مي‌گيرد و مي‌خواهد همسرش را نجات دهد و يک برده است. اين ايده کاملي است. مشکل اينجا بود که من و کوئنتين نمي‌توانستيم به اتفاق نظر برسيم. من مي‌خواستم اين يک قصه عشق بي‌نظير باشد که آفريقايي-آمريکايي‌ها هيچ‌وقت شبيه به  آن را نديده‌اند...
جکسون: اين اتفاق پيش از اين افتاده، با فيلم Love Jones.  
اسميت: ما با يکديگر صحبت کرديم و ساعت‌ها گفتگو داشتيم. واقعا مي‌خواستم در آن فيلم بازي کنم اما به نظرم تنها راه‌اش اين بود که يک داستان عاشقانه باشد، نه ماجراي يک انتقام. من به خشونت به عنوان واکنشي در برابر خشونت اعتقاد ندارم. به آن نگاه کردم و گفتم: "نه، نه، نه. بايد به قصد عشق باشد." ما نمي‌توانيم به اتفاقي که در پاريس افتاد نگاه کنيم و بخواهيم براي آن دمار از روزگار کسي درآوريم. خشونت، خشونت مي‌‌طلبد. بنابراين من با خشونت به عنوان يک پاسخ ارتباط برقرار نکردم. عشق بايد پاسخ آن مي‌بود.
جکسون: بايد با "غرب وحشي وحشي" به تعادل مي‌رسيد.
اسميت: بله، درسته، دقيقا.
رافالو: کوئنتين از آن روز به بعد با تو صحبت کرده؟
اسميت: نه، نه، درباره آن صحبت نکرديم اما-
جکسون: حرکت آلفرد هيچکاکي را اجرا کرد.
 
سم، در فيلم‌هاي کوئنتين، آن لغتي که همه مي‌دانيم چيست در سراسر فيلم وجود دارد. اين باعث توقف تو نمي‌شد؟
جکسون: نه. نه بيشتر از چيزي که در زندگي روزمره است. اما نه منظورم اين است که زندگي همين است که مي‌بينيد و در دنياي من آن کلمه رايجي است.
 
درباره خشونت چطور؟ اين در فيلم‌ها باعث آزارت نشده؟
جکسون: نه، مرد. من با خشونت در فيلم‌ها مشکلي ندارم. من اين داستان‌ها را دوست دارم. هميشه فيلم‌هاي هنگ کنگي را تماشا مي‌کنم، من يک سوم زندگي‌ام را فقط نشسته‌ام و فيلم آسيايي مي‌بينم. رما‌ن‌هاي خشن مي‌خوانم، رمان‌هاي جاسوسي و مرموز با قتل‌ها و ماجراي وحشت‌آورشان. هميشه از اين چيزها خوشم مي‌آمد. ما با آن‌ها بزرگ شديم. من با تماشاي وسترن در تلويزيون بزرگ شدم. قبلا تماشاي تيرخوردن آن مردها در تلويزيون آزارم مي‌داد، آن‌هال فقط سينه‌شان را مي‌فشردند و به زمين مي‌افتادند. هنگام تماشاي سيکاريو واقعا نااميد شدم. دوست داشتم ببينم کله‌ آن بچه‌ها منفجر مي‌شد (مي‌خندد). اوه، شرمنده، خطر لو رفتن داستان وجود دارد! نمي‌خواهم شاهد ريختن خون روي ديوار باشم؛ مي‌خواهم مردم را ببينم که بر سر ميز شام مي‌ميرند.
 
بنيسيو، آيا درباره ميزان خشونت در "سيکاريو" با کارگردان صحبت کردي؟
دل تورو: خب، مي‌دانستم که دني (ويلنو، کارگردان) رويکرد موزون و مد روزي در مواجهه با خشونت دارد. اما نکته اينجاست: صرف نظر از اينکه شما نقش تان را در يک فيلم دوست داشته باشيد يا نه، بايد از خودتان بپرسيد آيا اين کاراکتر را مي‌فهميد؟ من کاراکترم در اين فيلم را درک کرده بودم، آيا با او موافق بودم؟ درنهايت، نه.
 
آيا با کساني که ماجرايي مشابه را از سرگذرانده بودند صحبت کرديد؟
دل تورو: بله بله.
ادگرتون: من کمي براي ارتباط با جان کانلي (کاراکتر واقعي که او در "عشاء سياه" نقش او را بازي مي‌کند) به مشکل برخوردم. او 40 سال است که در زندان به سر مي‌برد. اما ملاقات با کسي که در زندان است و توضيح اينکه "هي، مي‌دانم که تو تعريف خودت را از وقايع داري، اما من مي‌خواهم يک فيلم درباره آن بسازم و بگويم تو آدم بده هستي" به نظرم کمي غيرصادقانه آمد.او بنظر خودش قرباني اصلي ماجرا بود و از اين لحاظ فيلم داستان کاملا متفاوتي را بازگو مي‌کرد. بنابراين من با بسياري از همکاران او صحبت کردم و فوتيج‌هاي زيادي از او داشتم. به نظرم اشتباه بود که سراغ او بروم و شيره‌اش را بيرون بکشم.
رافالو: من زمان زيادي را با مايک رزندس (کاراکتر او در فيلم اسپات لايت) گذراندم، چراکه آن زمان درباره زندگي مردم واقعي صحبت مي‌کرديم و انتظارات بسيار بالا بود. بايد داستان درست و موثقي را تعريف مي‌کرديم که زنده‌زنده مردم را مي‌بلعيد.
 
ويل، آيا ليگ ملي فوتبال آمريکا براي تعديل فيلم به تو فشار آورد؟
نه، واقعا فشار خاصي وجود نداشت چراکه آن فيلم محصول سوني بود و سوني مشکلي با ليگ ملي فوتبال نداشت. فوکس و يونيورسال هر دو با آن مشکل داشتند اما سوني کار خودش را انجام مي‌داد. ما از فوتيج‌هاي واقعي استفاده کرديم و علاوه بر آن لوگو ليگ ملي فوتبال هم واقعي بود.
 
از آنجايي که خودت يک پدر فوتبالي هستي بازي در اين فيلم برايت تناقض‌آميز نبود؟
اسميت: اوه بله. پسر من به مدت جهار سال بازيکن فوتبال بود و من عاشق آن بودم. آخرين چيزي که مي‌خواستم بازي در فيلمي بود که بگويد "فوتبال چيز خوبي نيست." اما اين داستاني درباره مهاجرت بود و درباره ارزش‌هاي آمريکايي و چيزي که من واقعا به آن باور دارم. آمريکا تنها نقطه‌ در دنياست که مي‌توانم در آن زنده باشم. هيچ جاي ديگري در دنيا آدم‌هايي مثل من توليد نمي‌کند و به آن‌ها اجازه تاثيرگذاري نمي‌دهد.
 
مايکل، آيا با اين حرف موافق هستي؟
کين: تقريبا. ما در بريتانيا کمي عقب‌تر هستيم. ادريس البا مي‌توانست جيمز باند باشد، بنابراين رنگ پوست در اينجا اهميتي ندارد. زماني که من کارم را شروع کردم همان آدم "سياهپوست" بودم. ما مردم سياهپوست نداشتيم، در عوض طبقه کارگر وجود داشت. بنابراين تجربه به بلوغ رسيدن تو با من شباهت دارد. حرفه من نه براي استعدادي که از سوي من خرج مي‌شد، که براي زمان مناسب آغاز شد. آن زمان هيچ تئاتري درباره طبقه کارگر ساخته نشده بود. من هميشه گفته‌ام که کاکني‌ها (مردم بومي شرق لندن)  اولين سياهپوستان انگلستان بودند. بنابراين موقعيت تو را درک مي‌کنم چراکه من هم در بستر آن زندگي کرده‌ام..
 
تعصب و تبعيض چگونه بر حرفه شما تاثير گذاشته است؟
دل تورو:  تمام کاري که لازم است انجام دهيد مطالعه تاريخ است.اگر شما تاريخ ايالات متحده را بخوانيد مي‌فهميد که تبعيض در آن وجود دارد و در حال پيشرفت است. اما من به طور قطع آن را احساس کردم. يکي از اولين چيزهايي که در بدو ورود به اينجا به من مي‌گويند اين است که "اسم ات را عوض کن."
کين: من اسم‌ام را عوض کردم. قبلا ماريس ميکل‌وايت بود، چقدر افتضاح.
دل تورو: شايد اين يکي از بزرگترين اشتباهات من باشد. اينکه اسم‌ام را عوض نکردم.
رافالو: نه، اسم خيلي خوبي داري، مرد.
کين: وقتي صدايت مي‌زنند فکر مي‌کنند مثل يک اسپانيايي يا مکزيکي حرف مي‌زني. 
دل تورو: که همين‌طور است. (مي‌خندد)
اسميت: من و همسرم به تازکي همين گفتگو را داشتيم و دو لغت "تبعيض" را مقابل "نژادپرستي" قرار داديم. درواقع همه تبعيض‌گرا هستند. همه در زندگي‌شان تجربه‌هايي دارند که باعث مي‌شود يک چيز را به ديگري ترجيح بدهند. اما نوعي دلالت ضمني بر نژادپرست بودن قوم برتر وجود دارد. شما فکر مي‌کنيد نژاد برتري داريد. بايد بگويم من با تبعيض زندگي مي‌کنم اما نژادپرستي واقعا کمياب است. کساني که فکر مي‌کنند نژاد برتري دارند کساني‌اند که مايل به همکاري با آن‌ها نيستم. شما بايد از اين آدم‌ها دوري کنيد.
 
آيا مستقيما به چنين چيزي برخورديد؟
اسميت: اوه خدا بله. بله قطعا.
ادگرتون: زماني که در رسانه هاي اجتماعي به آن برمي‌خوريد، براي نمونه در اتفاقي که براي مايکل بي جوردن افتاد (کاراکتر او در کاميک‌بوک‌هاي چهار شگفت‌انگيز دراصل سفيدپوست بوده) متوجه مي‌شويد که مردم فعالانه به نژادپرستي رو آورده‌اند و آن نظرات را درباره جنگ ستارگان (که يک بازيگر سياهپوست را به جمع خود راه داده) صادر مي‌کنند. برخي از آن‌ها به شدت هشدار دهنده است.
جکسون: به نظرم کاملا همين طور است. برخي از چيزهايي که ديروز خواندم –راستش پستي را با پيام "براي پاريس دعا کنيد" منتشر کردم و مردم واکنش‌هاي عجيب و غريبي به آن داشتند. باورم نمي‌شد بعضي‌ها چه ادعايي مي‌کردند. برخي نظرات تنفرآميز که مي‌گفتند پاريسي‌ها لياقت چنين حادثه‌اي را داشتند. اين واقعا ترس‌آور است.
 
آيا شما به عنوان بازيگر قادر به ارائه راهي براي مقابله با آن هستيد؟
جکسون: نه.
اسميت: ما به عنوان بازيگران قدرت بي‌نهايتي داريم. از لحاظ تاريخي هميشه داستان‌هاي تمثيلي انسانيت را به پيش برده‌اند. کاري که ما مي کنيم، نه اينکه يک مسئوليت باشد اما جايي ابدي براي دگرگون کردن قلب و ذهن مردم است. بنابراين زماني که من يک فيلم را انتخاب ميکنم آن قدرت جهان‌شمولي را حس ميکنم که تخيل قوي را به تمام جهان صادر مي کند. يکي از بزرگترين دلايلي که نگاه جهان را به آمريکا معطوف کرده همين بينش تاريخي است که ما از طريق سينما ارائه مي‌دهيم. من هميشه از خودم مي پرسم "براي چه اين را مي سازم؟" در "ضربه مغزي"، دکتر بنت اومالو مقيد به گفتن حقيقت بود. از نظر او حقيقت سويه ديگري نداشت. به نظرم اين ايده قدرتمندي آمد. شما طرف که هستيد؟ آيا جمهوري خواه هستيد يا دموکرات؟ من فقط سعي دارم حقيقت را بگويم. و حقيقت تنها يک شکل دارد.
 
اگر بازيگران مشهوري نبوديد احساس کلي متفاوتي در زندگي تان داشتيد؟
کين: من يک ماهي فروش مي‌شدم چراکه خانواده من تا 300 سال گذشته به همين کار مشغول بوده. مادرم يک نظافتچي بود. همان خانمي که وقتي از هتل خارج مي‌شويد پس از شما به اتاق‌ها سرکشي مي‌کند.
 
اگر بازيگر نبوديد به چه کاري مشغول مي شديد؟
کين: احتمالا سعي مي‌کردم يک طراح ساختمان شوم. من معماري را دوست دارم و قهرمانان‌ام همگي از اين دسته هستند. احتمالا تبديل به يکي از اين آدم‌هاي بي‌کله در اتاق پشتي يکي از دفاتر عظيم ساختمان‌سازي مي‌شدم، يا چيزي نزديک به الگوهايم.
دل تورو: چيزي که بلافاصله در عوض بازيگري به آن رو مي‌آوردم نقاشي بود.
کين: نقاشي واقعي يا بر روي ديوار؟
دل تورو: زماني آن را هم انجام دادم. (مي‌خندد) اما منظورم نقاشي بر روي بوم است. خيالي. آنقدرها خوب نبودم. اما سخت تلاش مي‌کردم که خوب باشم. 
ادگرتون: من تقريبا نزديک بود به مدرسه هنر بروم. هنوز هم نقاشي مي کنم، و اين برايم يک چيز شخصي است. مشکل من اين بود که از خانواده بسيار فقيري مي‌آمدم، البته پدرم تا رسيدن من به بلوغ به وضعيت ثابتي رسيد. او يک وکيل شد بنابراين تا زماني که دبيرستان را تمام کردم کاملا ثروتمند بودم. احساس کردم که به او بدهکار هستم و بايد کاري باارزش در زندگي‌ام انجام دهم، کاري که بازده صددرصدي را تضمين کند. مي‌ترسم به او بگويم کاري که واقعا به آن تمايل دارم نقاشي يا بازيگري است. اما او من را کنار کشيد و گفت: "ببين، فکر کنم بايد دنبال روياهات بروي، پول و همه اين ها به عنوان نتايج فرعي از راه مي‌رسند." من در اعماق وجودم به اين پي بردم که او هميشه آروزي بازيگري را در سر داشته.
رافالو: من تقريبا نزديک بود يک کافه‌چي شوم.
جکسون: همان‌هايي که معجون درست مي‌کنند؟
رافالو: نمي‌دانم اين را مي‌دانيد يا نه، اما من و بنيسيو تحصيل در مدرسه بازيگري را با يکديگر شروع کرديم، همين جا در لس انجلس. آن موقع مي‌ديدم که چه استعدادي از او سرازير مي‌شود و با خودم مي‌گفتم: "من هيچ وقت نمي توانم کاري را که او انجام مي دهد انجام دهم."
دل تورو: تو کارت را بسيار خوب انجام دادي، برادر. او هر روز دو ساعت تمام براي رسيدن به مدرسه در راه بود. من به او نگاه مي کردم و مي‌گفتم "چقدر قوي است."
رافالو: تو قهرمان من بودي.
 
آيا لحظه‌اي در زندگي‌تان بوده که عشق به بازيگري را از دست داده باشيد؟
کين: اوه نه، هيچ وقت.
اسميت: من در دوره کوتاهي اين را حس کردم، چهار سال پيش.فکر مي‌کردم هرکاري را که لازم بوده با خودم انجام دادم و تقريبا به مدت دو سال کار نکردم.  سپس وارد پروسه مشاور ازدواج و کتاب‌هاي تربيت فرزند شدم، متوجه ايد؟ اما ناگهان چيزي سراغ من آمد که باعث شد ارتباط اصلي را پيدا کنم. کار شما هيچ وقت نمي‌تواند از خودتان بهتر باشد، کار شما نمي‌تواند از خودتان عميق‌تر باشد. متوجه‌ايد؟
جکسون: من مدام در حال دگرگوني و پيشرفت هستم. من به عنوان يک بازيگر به دنيا آمدم. حالا پيرتر شده‌ام و کمي در برابر مردم بي صبر و تحمل هستم. بيشتر از پيش چيزي را که در ذهن دارم بروز مي‌دهم، قبلا مي‌ترسيدم که براي اين کار اخراج شوم اما حالا مي‌دانم اين اتفاق نمي افتد.
 
چه چيزي درباره کاراکترت در "هشت نفرت‌انگيز" غافلگيرکننده بود؟
جکسون: اينکه او باهوش‌ترين فرد در اين فيلم بود. منظورم اين است که مردم چيزهاي زيادي درباره کوئنتين مي‌گويند، اينکه او نژادپرست است و اين‌طور چيزها. اما تمام کاراکترهايي که او تا به حال براي من نوشته است آدم‌هاي باهوش و راهنما بودند.
کين: يکبار اتفاق خاصي براي من افتاد، يکي از فيلمنامه‌هايي را که به دستم رسيده بود به تهيه‌کننده پس دادم و گفتم "اين نقش بسيار کوچکي است." او هم جواب داد "تو قرار نبود ديالوگ‌هاي عاشق را بخواني، تو در نقش پدر هستي." من هم که شوکه شده بودم گفتم "اوه، حالا مي‌فهمم کجا هستم. ديگه دختري گيرم نمي‌آيد." آن زمان به نوعي چند سال را بازنشسته بودم. يک مشت آشغال برايم مي‌فرستادند، باورتان مي‌شود؟ما به همراه جک نيکولسن در ساحل ميامي بوديم و او فيلمنامه‌اي (خون و شراب-1996) را گرفته بود و از من خواست آن پروژه را به همراه او انجام دهم و همين‌طور هم شد. آنطور که مي‌گويند او من را از منجلاب افسردگي بيرون کشيد.
 
چه کسي بيشترين چيزها را درباره بازيگري به شما ياد داد؟
کين: مارلون براندو. اگرچه به هيچ وجه او را درک نمي کنم. او را در شرايط عجيبي ملاقات کردم. او به تازگي دوست دخترش را از دست داده بود و عجيب بود، من شبيه به يک دختر جوان در برابر الويس پرسلي شده بودم. يکي از دوستانم از سوي او پيغام آورد که 15 دقيقه پشت تلفن در حال صحبت بوده و باتري تلفنش خالي شده.
جکسون: دو روز پيش از يازده سپتامبر مايکل جکسون مشغول برگزاري کنسرت‌هايش در نيويورک بود و بنابر دلايلي قرار بود من آشر و ويتني هيوستن را معرفي کنم. پشت صحنه ايستاده و منتظر بودم. يک نفر پشت سرم آمد و به سبک پالپ فيکشن صحبت کرد، مردم هميشه اين کار را با من مي‌کنند، سرم را برگرداندم و ديدم مارلون براندو است. فرياد زدم "خداي من!"، صحبت کرديم و او شماره تلفن همراهش را به من داد و گفت که "لازم است حرف بزنيم." بنابراين من با آن شماره تماس گرفتم و ديدم يک رستوران چيني است، سراغ براندو را از آن‌ها گرفتم و او پشت خط آمد و تقريبا يک ساعت صحبت کرديم. 
رافالو: دفتر کارش بود.
جکسون: بار بعد که تماس گرفتم يک اتوشويي چيني بود. پرسيدم "آقاي براندو آنجاست؟" تازه آن زمان بود که متوجه شدم او از اين طريق تماس‌هايش را فيلتر مي‌کند.
 
چه فرد ديگري بيشترين چيز را درباره بازيگري به شما ياد داده؟
جکسون: لويد ريچاردز، او رييس مدرسه هنرهاي نمايشي ييل بود. با وجود اينکه من به اين مدرسه نرفتم اما در دو نمايش در آنجا حضور داشتم. و داگلاس ترنر وارد از کمپاني نگرو، اين دو به من ياد دادند که در حين آماده‌سازي براي يک اجرا سوالات درست و دقيقي از خودم بپرسم. براي هر نقش بايد اطلاعات دقيقي بدست مي‌اوردم، محل تولد، خانواده، وضعيت تحصيل و اين‌ها. آن چيزها به خوبي کمک رسان بودند.
رافالو: استادم در استلا ادلر، اسم‌اش جوآن لينويل بود. او يکي از آن اساتيد کميابي بود که بازيگري را خوب مي شناخت.
جکسون: اين واقعا کمياب است، نه؟
رافالو: همين‌طورست. استادم واقعا را به من ياد داد و اينکه نسبت به حقيقت احساس نياز داشته باشم. نکته ديگر اين است که شما هميشه در حال کار کردن هستيد، هيچ‌وقت به پايان نمي رسد، و من نمي‌توانم چيزي را بدون موشکافي تماشا کنم.
اسميت: دقيقا.
جکسون: من هم نمي‌توانم چيزهايي را که تو تماشا مي‌کني بدون موشکافي تماشا کنم.  (مي‌خندد)
رافالو:اين يک شوخي قديمي است: چند نفر بازيگر براي پيچاندن يک لامپ در جايش لازم است؟ 20 تا، يک نفر عمل پيچش را انجام مي‌دهد و 19 نفر ديگر مي‌گويند که چطور مي‌توانستند بهتر انجامش دهند.
جکسون: من مردم را مي‌بينم که به کلاس بازيگري مي‌روند و وقتي برنامه روزشان را مي‌پرسيد جواب مي‌دهند: "امروز يک صحنه را اجرا خواهم کرد"، "منظورت از يک صحنه چييست؟" مي‌گويند "خب، بقيه هم هستند و بايد صحنه‌شان را اجرا کنند، از 10 روز پيش تا حالا." آن موقع است که مي‌گويم: "اين کلاس بازيگري نيست. داريد منتقد بودن را ياد مي‌گيريد."
 
بزرگترين اشتباهي که بازيگران جوان مرتکب آن مي‌شوند چيست؟
کين: اينکه فکر مي‌کنند هربار يک فيلمنامه شاهکار گيرشان مي‌آيد. بايد برويد جلو و اين کار لعنتي را انجام دهيد. بايد تجربه‌اش کنيد.
جکسون: براي همين است که نمي‌توانم زندگي بدون بازيگري را تصور کنم.
ويسنا فولادي
نظرات
پوري يا سه شنبه 1 دي 1394 اسپويلر سکاريو:
منم مثه جکسون واقعا دوست داشتم ک تير خوردن بچه ها رو ببينم،!!! شايد به نوعي ساديستيک باشه و از طرفي فک مي کنم توقعي هست ک خود فيلم ها سطح خشونت رو در ما نهادينه کردن! يعني منصف ک باشيم توصيفي ک از قتل خانواده سکاريو شد به بديِ صحنه کشته شدن بچه ها بود و شاديدم بد تر، پس انتظار ميره ک ما توقع داشته باشيم ک ترکيدن کله بچه ها رو ببينم هرچي باشه روندي هست که خود فيلم در پيش گرفته و البته هاليوود!
پ.ن.: از کسي ک با اکشن بازي تاج و تخت زد و خورداي خام و فارگو گونه (بخوانيد ساديسمي) وقت گذرونده و لذت بره، چ انتظاري ميشه رفت.
پ.ن2: مرزها يکي يکي در حال در محو شدنن در هاليوود، خشونت هم يکيش، حالا تعارف و وسواس يا به قول خودشون اخلاق مداري ک باعث رعايت مسائلي در باره کودکان هست هم روزي علني از بين ميره، ک غير علني (هههه) در انيميشن ها ب وفور هَس....ت!
0 1
پاسخ
amir چهارشنبه 2 دي 1394 ‌آقا پوريا نظر شما در مورد قرون وسطي چيه؟ آيا ابزار شکنجه که توسط کليسا‌ها و حاکم‌هاي فودالي استفاده شده رو ديديد آيا خشونت به گونه‌اي که تو تاج‌و‌تخت است اون موقع نبود؟؟؟اصلأ اون زمان و مکان نه در زمان حمله‌ي تيمور با کله مناره ساختن / حمله‌ي چنگيز که تو يه شهر از آدم تا حيوانات و سر بريد و .... تو تاريخ پره اينا تاريخ بشريت که الأن هم سردمدارش داعش و بوکو حرام و ... هستند.

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز