10 راز «avengers: age of ultron/ اونجرز: عصر اولتران» از زبان جاس ودون

امكان داشت كه اسپايدرمن و كاپيتان مارول جزو اونجرهاي نهايي توي فيلم باشند
گفتم بد نمي‌شه اگر چندتايي اضافه كنيم. اگه مي‌توانستيم كاپيتان مارول رو داشته باشيم... و اون ها هم دربارش حرف زدند. اسپايدرمن هم خوب بود چون موقع فيلمبرداري فيلم اول سوني بهمان پيشنهاد داده بود كه قراردادي ببنديم و جايي براش كنار بگذاريم و اينطوري هردوتايشان رو وارد فيلم مي‌كردم ولي هيچ كدام از معامله‌ها جوش نخورد و بعد گفتند كه ما مي‌خواهيم يك فيلم كاپيتان مارول جدا بسازيم و اسپايدرمن هم فقط جزو اموال ما است و قدرت بيشتري نداريم و من هم چيزي گفتم توي اين مايه‌ها كه من همين الان هم فيلمم رو بسته‌ام عوضي ها. مرسي براي هيچي.

امپاير: همانطور كه احتمالا توي اسپويلر پادكست اونجرز: عصر التران شنيديد جاس ودون به طرز فوق العاده‌اي در بيان درونيات قهرمان‌هاي دنباله ابرقهرمانيش راحت است. مطالبي كه در زير مي‌خوانيد ده تا از بزرگترين رازهايي هستند كه در طي آن مكالمه بيان شد. گفتن ندارد كه مطلب پر از اسپويلر است پس اگر فيلم را نديديد شايد نبايد ادامه را بخوانيد.

1. راز پشت رابطه ناتاشا رمانف و بروس بنر
توي شروع فيلم جايي كه ناتاشا رمانف براي آوردن بروس بنر رفت مي‌دونستيد كه قرار است به هم برسند؟
نمي‌دونستم. اما وقتي آن صحنه كه ناتاشا سراغ بروس مي‌رفت را مي‌گرفتيم همه داشتيم مي‌گفتيم "واو اينا خيلي به هم ميان". اما واقعا مي‌شه تكامل خط داستاني را هم دنبال كرد. كسي بدون اينكه به من چيزي بگه موقع چيدن صحنه ننويي آنجا گذاشته بود، من براي آماده كردن فيلمبرداري رفتم داخل و بعد انگار ديالوگ نوشته شده بود - هميشه درست نمي‌دانم واقعا چي مي‌خوام. به مارك [رافالو] گفتم "نظرت چيه كه وقتي داري اين رو مي‌گي ننو رو هم هل بدي؟ اين به ديالوگ ته‌مايه متفاوتي مي‌ده" و به نظر اون هم مسئله‌اي نبود. فكر كردم "خيلي‌ها اصلا متوجهش نمي‌شن" و خودم هم اصلا موقع طراحي قسمت دوم يادش نبودم. اما به عقب كه نگاه مي‌كنم به خودم مي‌گم " خدايا تمام اين مدت شايد حتي ما داشتيم جلوي اتفاق افتادنش رو هم مي‌گرفتيم".

درون فيلم انگار اين رابطه مدتي هست كه برقرار است. نوشتن اين دلتنگي آسان بود؟
نوشتن دلتنگي هميشه لذت بخشه. حس كردم كه هردوتاشون به نحوي حس اضافي بودن دارند. اين دوتا كساني هستن كه نمي‌تونند خودشون رو ابرقهرمان بدونند. هيچ كدومشون قدرتي ندارند. وقتي هالك پيداش مي‌شه بروس ديگه نيست. ناتاشا خارق‌العاده و تعليم ديده است ولي واقعا قدرت ويژه‌اي نداره. يك‌جورهايي هردوتاشان كاملا معمولي‌اند. با اين وجود بيشتر زندگيشون رو خارج از جامعه گذروندند. بنظرم خيلي منطقي رسيد. ميدونم خيلي‌ها از اين رابطه‌ها عصبانيند. بيشتر شايد به خاطر كلينت و فكر كنم كمي هم استيو. همه مي‌خوان همون چيزي بشه كه دوست دارند. در مورد استيو فكر مي‌كردم كه هيچ قرار نيست چيزي اتفاق بيافته. اصلا چنين منظوري نداشتيم. مارول البته هيچ اعتراضي به جفت كردن اين دوتا با هم نداشت. بنظرم كاملا منطقي ميامد. در مورد كلينت من مصر بودم. فكر مي‌كنم كه اشتباه مي‌كنند كه اين رابطه رو عاشقانه مي‌بينند. اينكه اين دو نفر حاضرند براي هم بميرن ولي در عين حال اينكه با هم نمي‌خوابند نه تنها مفيد و جالبه بلكه بنظرم رمانتيك هم هست.

چرا اصلا بايد فرض بشه كه رابطه اي وجود داره؟
دقيقا. فكر مي‌كنم كه مردها و زن‌ها ميتونن بهترين دوست‌هاي هم باشند. واقعا به اين معتقدم. دارم زندگيش مي‌كنم. و براي من، رفتن سمت رابطه رمانتيك و جنسي انتخاب آسونتريه و پيغام جالبتري هم نداره.

2. در ابتدا قرار بود بروس بنر درخواست ناتاشا را رد كند
خيلي چيزها تغيير كرده. توي صحنه اتاق خواب – و بايد بگم كه اين سكانس رو قرار است توي دي وي دي ببينيد – وقتي بار اول فيلمبرداري كرديم سوال پرسيده شد و درخواست رد شد. اينها چندتا از قشنگ‌ترين چيزها بودن و از درآوردنشون بيزارم. اما وقتي پيشنهاد بريدنش داده شد دليل مطرح شده اين بود كه جواب درخواست نبايد تا آخر فيلم معلوم بشه. بنظرم ايده جالبي اومد. اما كار سختي بود چون اسكارلت (جوهانسن) نقشش را طوري بازي كرده بود انگار كه اتفاقي كه قرار بود بيافته افتاده براي همين مجبور شديم بعضي صحنه‌ها رو دوباره بگيريم.
بعد لحظه ديگري بود كه با اين شكل و شمايل جور در نمي‌آمد. نمي‌خوام درموردش چيزي بگم چون بعيد نيست توي فيلم ديگري ازش استفاده كنيم چون خيلي خوب بود ولي جور نبود. و درست اينجا بود كه صحنه‌اي كه دختر، بنر را توي چاه هل مي‌دهد به ذهنم رسيد. براي من اين راه حل بهتري براي اين دو نفر بود. واقعا راه حل مشخصي برايشان تا صحنه رفتن هالك در آخر فيلم نداشتم. براي من اين راه حل بهتري بود چون انتخاب بروس بود، انتخاب شخصي خودش، و انتخاب ناتاشا هم اين بود كه پرتش كند توي چاه! و چيزي كه واقعا درباره‌اش دوست داشتم اين بود كه ناتاشا خودش را كاملا در برابر بروس خلع سلاح مي‌كند و مي‌گويد كه "مي‌خوام باهات باشم و با تو زندگي و عشق رو تجربه كنم" و وقتي همه چيز به انتهاي خودش مي‌رسد دوباره به خودش برمي‌گردد و مجبور مي‌شود كه قهرمان باشد، مجبور مي‌شود كه همان جاسوس هميشگي باشد. و اين براي من خيلي هيجان‌انگيز است. يك صحنه تماما شخصيت محور. جايي كه براي اولين بار "اون يكي" صدايش مي‌كنند، چون توي اكثر جاهاي فيلم اول بهش هالك مي‌گفتند.

3. ودون خيلي از اشاره‌هاي ضمني به مرگ هاك آي لذت برده بود
خيلي اين كار رو دوست داشتم. لذتبخش بود. مي‌گفتم: "بياين يه شات ازش بگيريم كه داره به عكس خانواده‌ش نگاه مي‌كنه" بعد هم حتما توني مي‌گه " شك نكن يكي از ما مي‌ميره" بعد مي‌خنديدم و مي‌خنديدم.
به زنش مي‌گه "برگردم خونه اين رو درستش مي‌كنم" آن صحنه را دو مدل فيلمبرداري كردم. "عزيزم برو دنيا رو نجات بده و بعد برگرد پيشم" و بعد فكر كردم كه چقدر ازش بدم مياد، استوديو البته دوستش داشت و آنقدرها هم بد نبود و ليندا كاردليني هم كه سلاح مخفي اين فيلم بود. با خودم فكر كردم كه اصلا اين حرف ها رو نبايد بزنند، بايد خودشان بدانند كه زن نمي‌خواهد مردش برود. چند شات از هاك آي گرفتيم كه چيزي تعمير مي‌كرد، يكمقدار هم روي ريل ها راه ميرفت... پس در واقع همان "من نميتونم خداحافظي كنم" بود و زن هم ميگفت "برو تا چيز ديگه اي براي تيكه پاره كردن پيدا كني" و هاك آي هم ميگويد "آخرين پروژه است، قول مي‌دم" كه در واقع داشت مي‌گفت "ديگه اين كار رو انجام نمي‌دم، زود ميام خونه عزيزم، يك كار ديگه، همه چيز هم امنه و بعد بازنشسته مي‌شم" واقعا نمي‌شد بيشتر از اين از نوشتنش لذت ببرم.

4. اين شانس وجود داشت كه كوييك سيلور نميرد
دارم سعي ميكنم دليل مردن كوييك سيلور رو بياد بيارم. فكر مي‌كنم در نهايت به خاطر هفت سامورايي بود. قديمي‌ترها جان سالم بدر مي‌برند. اين جوان‌ها هستند كه معمولا در به پاشنه‌شان نمي‌چرخد. در عين حال نمي‌خواستم تنها زن ديگر اين سري رو هم بكشم. (مي‌خندد) اما از همان اول مي‌دانستم كه اين كاري است كه بايد بكنم. مي دانم به كشتن معروفم و باز هم يك عده مي‌گويند " باز اين كشت و كشتارش رو شروع كرد" اما از شهرتم براي هاك آي استفاده كرده بودم. مي‌خواستم كه كمپاني قرارداد فيلم نهم آرون تيلور جانسون رو هم اعلام كنه و بگويند كه جرمي توي فيلم بعدي نخواهد بود.
اما اين براي من حسي دروغين و غير صادقانه داشت بخصوص توي دفعه دوم، آن هم موقع ساختن چيزي كه خودم دوست دارم "فيلم جنگي" صدايش كنم. اينكه همه بگذارند بروند و اينكه هيچ قيمتي براي جان‌شان وجود ندارد. توي اين فيلم مي‌گوييم بهمان ثابت كنيد كه قهرمانيد و كوييك سيلور كسي است  كه اين كار رو انجام مي‌ده. مغرورترين و روي اعصاب ترين‌شان. توي دي وي دي مي‌بينيد كه خيلي هم خانم بازه. هاك آي واقعا ازش متنفره و اين همان كسي است كه نجاتش مي‌ده.  مي‌دانم كه اين اتفاق باعث مي‌شه تاثيرگذاري بيشتر بشه و بقيه داستان بهتر كار كنه. شهر توي آسمان، نهايتش يك انفجار بيشتر نيست اما غم واندا فوق‌العاده است. وقتي ويژن براي نجاتش مي‌ره... اين بخش‌ها براي من مهم اند. به آرون گفته بودم كه "فقط در صورتي زنده ميموني كه تهيه كننده‌هاي ديزني بگن احمق جون اين فرنچايزه، ما همه اين آدم ها رو لازم داريم نمي شه دونه دونه بكشيشون". ما براي صحنه آخر دوباره ازش توي لباس فرم و در كنار خواهرش فيلمبرداري كرديم. ما صحنه‌اي رو هم فيلمبرداري كرديم كه از خواب بيدار مي‌شه و مي‌گه "وآو چه عالي من از اين 47 گلوله‌اي كه خوردم نمردم!" ولي جدا از شوخي چيزي شبيه اين رو هم گرفتيم و خب شايد جلوتر بگم كه كجا بود. اما قصدمان رسيدن به اين موقعيت و وضعيت بود و بعد ايستادن پشت تصميمان.
با وجودي كه بعضي موقع‌ها خودم رو توجيه مي‌كنم كه تلويزيون بود ديگه، توي فيلم‌ها كالسون مرده، و مرده هم مي‌ماند، اما وقتي فيلم اول رو دوباره ديدم به خودم گفتم "آره مي‌تونه يه سريال داشته باشه". اين يك‌كمي از واقعيت را ازش بيرون كشيد و مسئوليتش هم با منه. من درست همانقدري كه مسئول كشتن مردم هستم مسئول زنده كردنشان هم هستم. من حتي قرار بود تارا را هم در بافي ومپايركش برگردانم ولي معامله جوش نخورد.

5. تدوين اوليه روياي ثور چيزهاي بيشتري را روشن مي‌كرد
يك نسخه 195 دقيقه‌اي از فيلم وجود داشت كه در رابطه خرده پيرنگ ثور/اريك، صحنه اصلي‌اش اين بود كه ثور رفت تا با نورن صحبت بكنه و اينطور جلو مي‌رفت كه ثور وارد حوضچه مي‌شد و نورن وارد ذهنش مي‌شد و در واقع اينطور بود كه سلويگ همه سوال‌ها را مي‌پرسيد و نورن از قول ثور جواب مي‌داد. پس كريس همسورث بايد كار ديگري مي‌كرد و حسابي هم از خودش مايه گذاشت و كارش هم عالي بود ولي توي نمايش آزمايشي خيلي مورد استقبال قرار نگرفت و من حس مي‌كنم كه اين بيشتر به خاطر اين بود كه نسخه‌اي كه نمايش داده بوديم راف كات بود و جلوه‌هاي ويژه نداشت. در عين حال اين صحنه‌اي بود كه شايد توي فيلم ثور عالي كار مي‌كرد ولي توي اين فيلم شايد يك‌كمي زيادي از مركز حوادث فاصله داشت.
ثور آدم سختي براي نفوذه. اول قرار بود ثور توي كتابخانه بگرده چون من از همان اول چيزي دروني نداشتم. بعد چيزي به ذهنم رسيد كه آن موقع بنظرم برد بزرگي بود؛ اين بيشتر درباره اين بود كه ثور بدون اينكه سوالي را واقعا جواب بده به جواب‌هاش برسه، و كريس مي‌تونست به عنوان بازيگر كار هيجان‌انگيزي انجام بده و پيراهنشم در مي‌آورد كه همه برنده باشند، تعداد كساني كه بايد آن روز سر صحنه مي‌بودن حيرت‌انگيز بود! حس مي‌كردم كه بچه رو توي آب چشمه مي‌اندازند چون سعي كرده بودم كه بكارمش تا مردم قبولش كنند. به جايش رويا رو دو بخش كرديم و لوكي در بخش دوم سر و كله‌اش پيدا مي‌شه اما اون موقع تهيه كننده ها در آمدند كه "اين يكي كار نمي‌كنه، اصلا ما چرا بايد لوكي رو انقد دير توي فيلم معرفي كنيم؟"
روياها بين تهيه كننده‌ها و مديران اصلا طرفداري نداشتند. روياها، مزرعه، اينها چيزهايي بودند كه برايشان جنگيدم. اون‌ها مزرعه رو بيرون كشيدند و گذاشتند غار برايمان بماند. مزرعه رو گرفتند، به طرزي كاملا متمدنانه البته. براي اين آدم‌ها احترام قائلم ولي اين اتفاق خيلي ناخوشايندي بود. جايي از درگيري‌مان بود كه حتي قرار بود از غار هم خبري نباشه و ثور مدتي بره و بعد برگرده و بگه "من يه چيزايي درمورد خودم فهميدم" و اون موقع من انقدر ضربه خورده بودم كه مي‌گفتم "حتما، باشه، راستي اين چه فيلمي بود داشتيم مي ساختيم؟" تدوين‌گرهامون ولي آمدند و گفتند " نه نه بايد بهشون نشون بدي، تو فقط نمي‌توني درست بهشون بگي اوني كه مي‌خواي چيه" و منم قبول كردم و بخش‌هاييش را نشان‌شان دادم. معلومه كه بخش‌هايي از صحنه‌هاي غار زده شده اما همان صحنه هم بعد از يك جنگ سخت بدست آمد.

6. لوكيِ تام هيدلستون قرار بود توي روياي ثور حضور داشته باشد
وجود لوكي توي فيلم ممكن بود باعث بشود ثور فكر كند ماموريت اونجرز اولويت كمتري دارد؟
نه، چون اين فقط يك رويا بود و براي همين همچين اتفاقي نمي‌افتاد. اولا من همه اين فيلم‌ها رو با اين فرض شروع مي‌كنم كه تماشاگران هيچ فيلم ديگري از سري رو نديده‌اند، پس اصلا كسي نبايد بداند كه لوكي مرده. براي همين هم هست كه فقط توي رويا بهش اشاره مي‌كنم. كي قرار بود توي رويا با ثور باشه؟ قرار بود تام هيدلستون نقش لوكي رو بازي بكنه كه خيلي براي اسطوره مهمه و بعد تهيه كننده‌ها گفتند كه "تام رو نداري، نميتونيم باهاش قرارداد ببنديم، ادريس آلبا هم نيست" و منم كه طبيعتا گفتم "اه ديگه بهتر از اين نميشه". و بعد با تام حرف زدم و گفتم كه "ببين اگه بهت نمي‌گفتم حالم خراب مي‌شد و اصلا هم نمي‌خوام بهت فشار بيارم... ولي واقعا فكر مي‌كنم معركه مي‌شه اگه بتوني بياي و اين رو بازي كني" و بعد هم تهيه كننده‌ها يكدفعه ايدريس رو جور كردند و من همه مشكل‌هام در اين مورد برطرف شد. همه بودند.
ما حتي ارجاع كوچكي هم به نشستن لوكي روي تخت سلطنت داشتيم كه وقتي ثور مي‌پرسيد "بابا بود چي مي‌گفت؟" تام مي رفت و اداي آنتوني هاپكينز رو در مي‌آورد و ثور يكجورهايي مي‌گفت "درست مثل خودش بود". مثل اين بود كه ضمير ناخودآگاهش بهش بگه ثور رفتار پدر رو تقليد مي‌كنه. اما مستقيما هيچ وقت به اين ارتباط اشاره نمي‌كرد. روياها خيلي طولاني بودند حتي با وجودي كه فيلمبرداري هركدام‌شان فقط يك روز وقت گرفت چون تكه‌هاي بهترش را جدا كرده بودم. جاهاي باحالي توي داستان بود كه حذف شد.
در نهايت فكر كنم فيلم شايد مي‌بايد دو دقيقه طولاني‌تر ميشد، تا چند جايي بيشتر تاكيد كنيم. فكر كنم بيش از اندازه پرش كرده بودم.

7. ايده بلند كردن ميولنير به دست ويژن اواسط پروسه فيلمبرداري به ذهن ودون رسيد
اين ايده از يكي از آن لحظه‌هاي "مي‌دونين چي باحال مي‌شد؟" بيرون آمد. اين جزو لحظات شاد فيلمه. و قسمت عاليش هم اينه كه از پيش كاشته بوديمش – ما ناخودآگاه اين موقعيت رو كاشته بوديم. فقط با داشتن همان سكانس "چه كسي شايسته ميولنير است؟" و بعد با كوييك سيلور كه سعي مي‌كنه برش داره و چكش به طرفي پرتش مي‌كند. هر دوتاي اين صحنه‌ها قبل از اينكه ايده بلندكردن چكش به دست ويژن به ذهنم برسه توي فيلمنامه بودند.
من كاري مشابه اين رو توي اپيزودي از انجل هم كرده بودم. جايي كه لازم بود بدانيم كسي راست مي‌گه و انجل هم مي‌گفت كه از اينكه كسي ازش سوال كند بدش ميايد چون نمي‌تواند دروغ بگه و شما هم آن رو مي‌پذيرفتيد.
پس از يك طرف من مي‌خواستم كه همشان به هم اعتماد كنند و با همديگر فقط به عنوان يك گروه هماهنگ به جنگ نروند بلكه طوري باشد كه وقتي در پايان به كليسا مي‌روند براي اولين بار همه‌شان با هم به آنجا مي‌رسند. از طرف ديگر مي‌خواستم كه ويژن را هم با خودشان ببرند و چيزي توي مايه‌هاي "خب ما ديگه رفتيم" هم بگويند و اين جواب خيلي از سوالها مي‌شد. خيلي لذت‌بخش بود و خيلي هم بانمك بود. بايد بگم كه ديالوگ "عالي بود" را هم كه كريس موقع رد شدن از كنار توني مي گفت خودش اضافه كرده بود.

8. آخرين ديالوگ فيلم نمي‌توانست "اونجرها جمع شويد" باشد
مطمئن شدم كه هيچ نمايي از كريس اوانز نمي‌گيريم كه توش بگه، اونجرها جمع شويد (شعار معروف اونجرز Avengers Assemble) مطمئن بودم كه مدير داخلي‌اي پيدا مي‌شه كه بگه "يادتون رفت جمله آخر رو توي فيلم بگذاريد" و من حتما مي‌گفتم "بايد از روي جنازه‌م رد شين" آنقدرها مجبور نبودم اين حرف رو بزنم ولي خب به هر حال بعضي وقت‌ها رو به كوين فيگ گفته‌ام "بايد از روي جنازه‌م رد شين".
اگرچه خيلي غر زدم كه " نتونستيم اين يا اون رو بگيريم، اين يكي خيلي شلخته بود، يا من از موسيقي متن اون لحظه خاص خيلي خوشم نمياد". با همه نق زدن‌هام ولي تقريبا به همه چيزهايي كه توي فيلمنامه بود رسيديم. براي همين يك‌جورهايي رسيدن به جايي كه مي‌خواستيم برسيم حالا با هرچقدر كش و قوس، راضي كننده بوده. درست مثل واكنش كريس اوانز وقتي براي فيلم اول توي جوايز ام تي وي برنده شديم و بهش گفتم كه قراره توي فيلم دوم چكار كنيم (مي‌خندد) حسابي تعجب كرد. عالي بود.

9. امكان داشت كه اسپايدرمن و كاپيتان مارول جزو اونجرهاي نهايي توي فيلم باشند
گفتم بد نمي‌شه اگر چندتايي اضافه كنيم. اگه مي‌توانستيم كاپيتان مارول رو داشته باشيم... و اون ها هم دربارش حرف زدند. اسپايدرمن هم خوب بود چون موقع فيلمبرداري فيلم اول سوني بهمان پيشنهاد داده بود كه قراردادي ببنديم و جايي براش كنار بگذاريم و اينطوري هردوتايشان رو وارد فيلم مي‌كردم ولي هيچ كدام از معامله‌ها جوش نخورد و بعد گفتند كه ما مي‌خواهيم يك فيلم كاپيتان مارول جدا بسازيم و اسپايدرمن هم فقط جزو اموال ما است و قدرت بيشتري نداريم و من هم چيزي گفتم توي اين مايه‌ها كه من همين الان هم فيلمم رو بسته‌ام عوضي ها. مرسي براي هيچي.

10. ودون به ايده سياره هالك ارجاع داده است
مخصوصا ديالوگ " كجاي دنيا من يه تهديد نيستم؟" رو توي فيلم گذاشته بودم. مي‌خواستم در صورتي كه اين فيلم آخر بود مردم با اين ايده فيلم رو ترك كنند كه شايد هالك دنيا رو كنار گذاشته. چون فكر مي‌كنم چيز به شدت شاعرانه‌اي توي اين ايده هست ولي متاسفانه چيز به شدت گول زننده‌اي هم در خودش داره. ما قرار نيست فيلم سياره هالك رو بسازيم و اون‌ها هم گفتند فقط آسمان و بدون نشان دادن ستاره‌ها، كه البته شاعرانگي كمتري داشت ولي خيلي زيبا بود و زيباييش توصيفي بهتر از چيزي كه اسكارلت سر صحنه گفت نداشت. اسكارلت براي كاري پشت صحنه آمده بود و اين هم آخرين شات فيلمبرداري اون روز بود و هالك هم نشسته بود و دوربين ازش دور مي‌شد اسكارلت يك‌دفعه گفت: "آه خيلي غم انگيزه، يه مرد خيكي توي ماشين..." و حالا من آن سكانس را فقط به اين اسم مي‌شناسم.

زرتشت کاشفيان
نظرات
آراز سه شنبه 24 شهريور 1394 نوع رابطه و بده بستان کارگردان با کمپاني و تهيه کننده ها خيلي جالب بود .
2 1
پاسخ

امير دوشنبه 17 اسفند 1394 رابطه بنر با رومانوف خيلي هيجان انگيزه
1 0
پاسخ

نظر خود را بنویسید:
عضویت در خبرنامه 7فاز

برای اطلاع از مطالب جدید 7فاز ایمیل خود را وارد نمایید.


مطالب مرتبط




































































































استفاده از تمامی مطالب 7فاز تنها با ذکر منبع و درج پیوند مجاز است.

طراحی، پیاده سازی و پشتیبانی وبسایت توسط گروه ماز